شاید اصلاً تقصیر خودت است که اینقدر با چشم هایت با دیگران حرف می زنی و این همه حرف می ریزی توی جفت چشم هایت و زل زل می روی توی اعماق وجود طرف مقابلت و هم می لرزانی اش و هم می لرزد دلت. تعداد دفعاتی را که اسیر چشمی شده ای به زحمت یادت می آید، از بس که در نی نی چشم ها گیر افتاده ای و در فرار از آنها دست و پا زده ای. انگار این تقصیر که نه، تقدیر توست که به جای لب گشودن چشم می گشایی و به گمان حرف زدن پلک می زنی و به هوای «دوستت دارم»ها اشک می ریزی!
این یکی هم جنسش از همان قبلی هاست، با همان ظرافت ها و دلفریبی ها، چرخش های مسحور کننده و تیرهای غایب از نظر؛ و چه بسا کشنده تر از همه آنهایی که تا به حال به مسلخشان رفته ای! بیخود تقلّا می کنی که چشم بگیری ازش و رو بگردانی، جرأت همان یک آن را هم که داشته باشی کافی است تا تو را ساعت ها هوایی کند، از امروز تا فردایی دیگر. شاید بتوانی نبینی اش به چشم سر، اما تابت نیست که از دل برانی «چشم هایش» را!
خيلی سخت است كه پس از سال ها به شهر زادگاهت بروی و از كنار خانه های يك دوجين فاميل دور و نزديك رد شوی و دستت نرود و پايت نكشد كه مهمان ساعتی چند هيچ كدامشان شوی و دلت بگيرد از اين در وطن خويش غريبی و دست آخر راهی هتل شوی و آنگاه كه متصدی پذيرش هتل برگ ثبت مشخصات را جلويت می گذارد و تو در قسمت «محل تولد» و «محل صدور شناسنامه» نام همان شهری را می نويسی كه اينك مهمانش هستی، تنت گُر می گيرد و پيش خودت فكر می كنی كه پُربيراه نبوده اگر گفته اند: «موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانه نيست؛ موطن آدمی در قلب كسانی است كه دوستش دارند!»
ديدن دوباره چهره شهر پس از سال ها از فراز تپه ای كه به همه جايش مشرف بود آن هم در يك صبح بارانخورده پاك زمستانی، حس غريبی دارد كه بايد زندگی كنی با آن تا بفهمی اش. اينها همان كوچه ها و خيابان هايی هستند كه تو درشان پا گرفته ای و به راه افتاده ای، مدرسه رفته ای و فوتبال گل كوچك بازی كرده ای، دعوا كرده ای و كتك خورده ای، پشت ويترين خيلی از مغازه هايش حسرت به دل مانده ای و بستنی ليس زده ای، ...و چشمانت مثل يك دوربين حرفه ای عكاسی هزاران هزار عكس باكيفيت از تمام جزئياتش گرفته اند و در تاريكخانه ذهنت و در پستوی خاطراتت به ثبت رسانده اند.
پيرمرد بقال سر كوچه دبستانت ديگر مرده و چه تأمل برانگيز می شود برايت وقتی كه می بينی حالا به جای او جوانكی نشسته و كارش حكاكی و فروش سنگ قبر است و به ياد قانون عرضه و تقاضا می افتی و سرزمينی كه در آن مزد گوركن از شاعر بيشتر است! خود دبستان را هم كه از اساس كنده و به جای ديگری برده اند كه ديگر مال تو نيست و خاطرخواهی اش را كسان ديگری چون تو در ساليان بعد به ارث می برند. خانه مادربزرگ له شده در زير آوار ساختمان بيقواره تازه سازی كه تمام سنگينی اش را انداخته روی تن حياطی كه روزهای شادكامی ات را ميزبان بوده و بچگی كرده ای در آن تا بزرگ شده ای.
هر چه می گردی، كمتر می يابی! خيلی چيزها هنوز سر جای خودش است، اما هيچ كدامشان آنی نيست كه تو جا گذاشتی و رفتی. حالا ديگر تو برای اين شهر و آدم هايش غريبه ای و بيخود نيست كه تاب ماندن را نمی آوری و به مرور سرسری همين اندك خاطرات قناعت می كنی و دل می كنی تا بروی؛ تا دلت بيش از اين نگرفته است.
تنها جايی كه بيشترين ساعات اين سفر كوتاه را در آن می گذرانی، قبرستان جديدالتأسيس شهر است كه نورفتگان را بايد در آنجا جست و آنها را كه حسرت ديدار آخرشان به دلت مانده، می توانی از زير خاك لمس كنی و دست بكشی بر سنگ قبری كه می شود بالای سر آن سير بگريی و خالی شوی از همه بغضی كه با خود آورده ای و سبك شوی كه ديگر بروی.
مثل يك خواب می ماند؛ انگار كه سوار ماشين زمان شده ای و چرخی در عوالم بچگی ات زده ای و حالا دوباره برگشته ای. اما مطمئن می شوی كه بيداری و خواب نديده ای و اينجاست كه در دلت زمزمه می كنی: «...مرا به خانه ام ببر، اگر چه خانه خانه نيست!»
نه اسمش را روی خيابانی گذاشته اند و نه ميدانی به نامش مزيّن شده؛ نه در تقويم روزی را به خود اختصاص داده و نه در كتاب های مدرسه تصوير واقعی اش را می توانی ببينی. اصلاً به نوعی خط قرمز است و تابوست برای بعضی ها و ايستادن در كنار نام او هنوز كه هنوز است تاوان دارد و امری مخاطره آميز می نمايد. بخش گرانسنگی از تاريخ اين مرز و بوم و رشادت های مردمانش با نام او گره خورده و يادش از صفحات خونرنگ مبارزات آزاديخواهانه مردمان اين ديار زدودنی نيست؛ اما به هر زحمتی كه هست و با هر لطايف الحيلی خيلی ها به زور راه سترگ و رسم ديرپايش را ناديده می گيرند و سعی دارند كه در سايه نامِ نه چندان خوشنامِ روحانی كاشانی پنهانش كنند و به سايه اش بكشانند و فراموشش كنند تا فراموش شود.
«واسه اين شرقیِ تن داده به باد / تو گوارايیِ حسّ وطنی / تو شقاوت شب قرن يخی / تو شكوفايی تاريخ منی»؛ در زمانه بيداد يكبار ديگر ايرانی بودن و وطن پرستی را به همنسلان و مردمان روزگار خود آموخت و نشان داد كه می شود هم اشراف زاده بود و هم سياستمدار، اما از مردم بود و با مردم ماند و پشت پا زد به همه دنيا و خاك وطن را به ارزانی نفروخت و نان مردم را از حلقوم چپاولگران بيرون كشيد و بر سفره شان نشاند. نه نان را به نرخ روز خورد و نه دم را غنيمت شمرد و با پيكری فرتوت و خاطری آزرده آنسان بر آرمان خود استوار باقی ماند كه اسطوره شد برای همه نسل های بعد از خود و پاك و طاهر ماند برای هميشه تاريخ.
با غروب روز چهاردهم اسفندماه سال 1345 خورشيدی، خورشيد ديگری نيز از سلاله مردان آزاده آريايی رو در نقاب خاك كشيد و روستای احمدآباد مستوفی را با همه تلخكامی هايش ترك كرد تا انديشه بلند و همت والايش تا هنوز و امروز، بالا بلند و ستبر و استوار بر پيشانی تاريخ اين سرزمين بدرخشد و نسل امروز و فردای ايران به نام نيكش ببالند و به يادش گونه بر خاك بسايند. 44 سال از آن بعدازظهر تلخ گذشته، اما او هنوز يگانه است و يكتا: دكتر محمد مصدق!
هنوز يادم نرفته، ما بچه بوديم و آن روزها كبك اكبر آقا خروس می خواند و كليد همه درهای بسته در دستان او و خانواده اش بود و آنقدر قدر قدرت شده بود برای خودش كه عوام به طعنه او را «اكبر شاه» می ناميدند و خلاصه برو و بيايی داشت كه از بزرگ تا كوچك همه جلوی پايش لنگ می انداختند و مجيزش را می گفتند و به راستی «شاه» شده بود.
اكبر هاشمی رفسنجانی به همراه سيّد علی خامنه ای نزديكترين افراد حكومت جمهوری اسلامی به شخص آيت الله خمينی بودند كه همواره و از ابتدای انقلاب 1357 در ركاب قدرت بوده و شانه به شانه بالا آمده و هميشه كليدی ترين مناصب و حساس ترين مقامات را در اختيار داشته اند. اما آقای هاشمی همواره در سايه قدرت رسمی، به شاه كليدهای ديگر اطلاعاتی و به ويژه اقتصادی نيز دست اندازی نموده و همين است كه هميشه «قدرت سايه» بوده و شايد بشود گفت حكومت مستقلی در دل حكومت جمهوری اسلامی را صاحب بوده است. هر چند بايد خصيصه ديگری را نيز به خصوصيات ايشان اضافه كرد كه بی شك در رشد منحنی صعودی قدرت وی بی تأثير نبوده و آن ميل معامله گرانه و كاسب كارانه ايشان در بازی های سياسی بوده كه همواره جناحی را با خود همراه داشته، اما هيچ گاه صدر در صد به نفع گروهی خاص عمل نكرده و مدام يكی به نعل زده و يكی به ميخ و آنقدر از اين شاخه به آن شاخه پريدن را با مهارت و سرعت انجام می دهد كه واكاوی شخصيت پيچيده سياسی اش را به مبحثی روانشناختانه بيشتر نزديك می كند و اصولاً آدمی است كه با قواعد كلاسيك دنيای سياست قابل تفسير نيست.
دوران اوج اقتدار و تركتازی آقای هاشمی برمی گردد به سال های رياست جمهوری شان كه از سال 1368 تا 1376 به طول انجاميد كه در اين دوره شايد بشود بی اغراق او را همان «اكبر شاه» ناميد و پُربيراه هم نبود و البته اين اوج گيری ايشان دو دليل عمده داشت: نخست فوت آيت الله خمينی كه به عنوان بنيانگذار جمهوری اسلامی تا زمان حياتشان وزنه ای غير قابل انكار و سدّی غير قابل عبور برای مقامات رسمی بودند و دوم حضور آقای خامنه ای در پست جديد رهبری بود كه در سال های نخست، اين جابجايی قدرت به لحاظ معنوی هنوز برای ايشان تثبيت نشده بود و در واقع دوران گذار به رهبری جديد را طی می كردند و نهاد رهبری به قدرتی همانند دوران آيت الله خمينی نرسيده بود.
شانتاژ تبليغاتی در مورد آقای هاشمی در سال های پايانی عمر رياست جمهوری شان به حدی رسيد كه ايشان را به واسطه اجرای طرح های بازسازی پس از جنگ با عنوان اغراق آميز «اميركبير زمان» در رسانه های دولتی معرفی می كردند و لقب «سردار سازندگی» به يادگار از آن روزها برای وی باقی ماند. هر چند در اين ميان طرح های تورم زای «تعديل اقتصادی» دولت آقای هاشمی نيز منتقدان جدی در ميان مقامات جمهوری اسلامی در مقابل خود ديد كه مهم ترين اين افراد شخص آقای خامنه ای بود.
با به پايان رسيدن دوران هشت ساله رياست جمهوری ايشان، هر چند ديگر صاحب مقام های رسمی و كليدی مانند گذشته نبود اما با در اختيار داشتن سمت هايی مانند رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام و بعدتر با رياست مجلس خبرگان رهبری، هاشمی رفسنجانی همچنان جزء مردان كليدی قدرت باقی ماند و به عنوان مهره ای تأثيرگذار در معادلات سياسی نقش آفرينی كرد.
تا پيش از انتخابات رياست جمهوری سال 1388 آقای هاشمی كماكان نقش خود را به عنوان عنصری فراجناحی حفظ كرده و هر چند در اين راه با فراز و نشيب های بسياری روبرو شده بود اما هنوز هيچ كس قدرت مقابله مستقيم با وی را نيافته و كسی را يارای تهديد و ارعابش نبود. ليكن با پيش آمدن منازعات سياسی پس از انتخابات دهم رياست جمهوری و موضع گيری های خانواده هاشمی رفسنجانی و شخص ايشان به نفع جريان مغلوب و معترض، پرده ها يكی پس از ديگری فرو افتاد و بغض و كينه های قديمی نيز به كمك ماجرا آمد و هاشمی رفسنجانی تحت شديدترين اعتراضات و هجمه های سياسی داخلی قرار گرفت و تقريباً از سوی اكثر جريان ها مورد شماتت واقع شد و سيادت سياسی اش رنگ باخت و هيمنه اش فروريخت.
فرزندان وی كه روزگاری كسی جرأت نداشت نگاه چپ به آنها بياندازد و كل كشور همانند ملك پدری شان بود و به هر كجا كه اراده می كردند دست اندازی می نمودند، حالا بايد از ترس بازداشت و محاكمه به خارج كشور می گريختند و ديگر حتی پدر را در جايگاهی نمی ديدند كه با پشت گرمی او بتوانند جرأت به خانه برگشتن را به خودشان بدهند. تخريب وی نيز تا آنجا پيش رفت كه صدا و سيمای جمهوری اسلامی در اقدامی حيرت برانگيز و سنّت شكنانه شعار «مرگ بر هاشمی» را از سوی تعدادی افراد مخالف ايشان پخش كرد و آخرين ميخ را بر تابوت پوسيده وی كوبيد تا راهیِ موزه تاريخ معاصرش كند.
اما اين روزها و در آستانه برگزاری دوره جديد انتخابات هيئت رئيسه مجلس خبرگان، حمايت همه جانبه و رسانه ای بی سابقه ای از آقای مهدوی كنی برای عهده دار شدن رياست اين مجلس صورت گرفته كه بدون شك بيش از آنكه در جانبداری آقای كنی باشد، در جهت حذف و از صحنه به در كردن هاشمی رفسنجانی است و اينگونه است كه در فاصله يك هفته مانده به اين انتخابات، همه مهدوی كنی را رئيس جديد مجلس خبرگان می دانند و مراسم توديع هاشمی را پيشاپيش برگزار كرده اند.
قطار قدرت هاشمی رفسنجانی كه از سال 1376 به بعد كم كم داشت از دور می افتاد و به ايستگاه های حاشيه ای و دورافتاده هدايت می شد، حالا ديگر لحظه به لحظه به توقف كامل و خروج از ريل نزديك شده است و از همين حالا می شود او را يك بازنشسته سياسی تمام عيار دانست كه فقط می تواند به ويترين مدال هايش دل خوش كند و با خاطراتش روزگار بگذراند. اين قطار حالا به جايی نزديك شده كه خيلی ها سال ها انتظارش را می كشيدند و برای به سرانجام رسيدنش از هيچ كوششی دريغ ننمودند: اينجا ايستگاه آخر است. عاليجناب لطفاً پياده شويد!
قضيه مرحوم [دكتر؟!] كردان را فكر كنم همه به خاطر دارند و هنوز از يادشان نرفته است؛ همان وزير كشور كابينه آقای احمدی نژاد كه مدرك دكترايش از اساس مورد سؤال واقع شد و هيچ مرجعی نيز كوچكترين دفاعی از واقعی بودن دكترای ايشان نتوانست بكند و وقتی رئيس جمهور هم گفت كه اين كاغذ پاره ها هيچ ارزشی ندارد و ايشان به خاطر تجارب و لياقت هايشان به اين سمت منصوب شده اند، ديگر آب پاكی را روی دست همه ريخت و اين يعنی كه بله، مدرك قلابی است و ما هم پی اثبات اصلی بودنش نيستيم؛ پس بهتر است صورت مسئله را پاك كنيم!
اين وزير مرحوم مغفور و رئيس بالادستش آنقدر در برابر فشار افكار عمومی و مطبوعات و رسانه ها مقاومت كردند و بر موضع ناحق خود پای فشردند تا بالاخره مجلسيان به جهت حفظ آبرو و عمل به وظايف قانونی شان دست به كار شدند و استيضاح ايشان را پيش كشيدند و هر چند در صحن مجلس و در حضور وكلای ملت نيز وزير مورد سؤال از مواضع خود عقب ننشست، اما نمايندگان كه هيچ سندی در اثبات ادعای ايشان نيافته بودند با رأی به بركناری وزير كشور مهر پايانی زدند بر يكی از جنجالی ترين وقايع دوران رياست جمهوری آقای احمدی نژاد كه از اين دست موارد كم ندارد و آخرين و به روزترينش موضوع مدرك تحصيلی آقای رحيمی معاون اول ايشان است كه البته تك برگی است از پرونده قطور اين مقام عالی رتبه كه اتهامات مربوط به جرائم اقتصادی اش همه چيز را تحت الشعاع خود قرار داده است.
اما در گوشه ای ديگر از دنيا و در قلب اروپا، وزير دفاع آلمان نيز در روزهای اخير با موضوع كم و بيش مشابهی در مورد مدرك دكترايش مواجه شده است كه توجه رسانه های گروهی دنيا را به خود معطوف داشته و در آنجا نيز به يك كشمكش جدی ميان كابينه و احزاب سياسی مبدل شده است. ليكن نحوه برخورد آقای گوتنبرگ وزير دفاع آلمان با اين مسئله بسيار متفاوت است از آنچه ما در كشورمان به چشم ديديم و تا دنيا دنياست هم از يادمان نمی رود.
آقای گوتنبرگ در پاسخ به افكار عمومی ضمن عذرخواهی و ابراز تأسف از اين قضيه، استعفای خود را شخصاً تسليم خانم آنگلا مركل صدراعظم آلمان می كند و خانم مركل نيز ضمن عذرخواهی مجدد خواستار بررسی جدی و فوری موضوع از سوی دانشگاه مربوطه و ساير مقامات مسئول می شود. تازه بايد اين نكته را هم در نظر داشت كه مشكل آقای گوتنبرگ تشكيك در مورد مدرك دكترايش نبوده، بلكه مشكل ايشان استفاده از مطالب 15 نويسنده در رساله دكترايش بدون ذكر منبع و مأخذ و نام نويسنده اصلی بوده كه باعث اعتراض شده است؛ وگر نه در مورد دانشگاه محل تحصيل و مدرك اعطايی شبهه ای وجود ندارد.
از اين دو قضيه همعرض كه البته فرجامی متفاوت يافتند درس های بسيار می توان گرفت و نتايج بيشمار می شود استخراج كرد. اما شايد يكی از مهم ترين آموزه هايش، تبيين روشنی از مفهوم «دموكراسی» باشد كه به دست می دهد و می آموزد كه «مردمسالاری» فقط در برگزاری هر ساله انتخابات و تن دادن به قواعد صوری جمهوريّت نيست؛ بلكه دموكراسی احترام به شعور و حقوق مردمی است كه تمام مقدّرات يك كشور را به دست گروه حاكم می سپرند تا حافظ منافع آنها باشند و در قبال اين عطيه قدرت، هميشه خود را در پيشگاه ملت پاسخگو و مسئول و مطيع بدانند. دانستن حق مردم است!
«بوی اسكناس تانخورده لای كتاب» شايد جزء حالاتی باشد كه در زندگی ات همين كه ماه اسفند فرا می رسد، حس می كنی و جان می گيری ازش. «برق كفش جفت شده تو گنجه ها»، «وحشت كم شدن سكه عيدی از شمردن زياد»، «ترس ناتموم گذاشتن جريمه های عيد مدرسه» و...، با اينها زمستان را سر می كنی تا به پابوس بهار برسی و نوروزش.
از كوچه ها كه می گذری پشت كمتر پنجره ای پرده می بينی و اصلاً كمتر پنجره ای را بسته می بينی، كه همه در تدارك عيد تن به آب سپرده و رو به آفتاب گشوده اند. هر طرف كه چشم می چرخانی نقش های گونه گون قالی های كهنه و نو بر در و ديوار و بام خانه ها خودنمايی می كند و مهم نيست كه آن قالی اصلاً ارزش مادی دارد يا نه، بلكه مهم شستنش از آلودگی هاست و سپردنش به خوشه خورشيد تا پاهای صاحبان خانه را به گل های تنِ پرنقش و نگارش مهمان كند و زيرانداز قابلی شود برای سفره هفت سين.
«نوبرِ بهاری سمنو!»؛ صدايش در كوچه ها كه می پيچد تو ديگر می دانی كه وقت ترقه بازی و آتش سوزاندن چهارشنبه سوری نزديكتر شده و از خيلی روز قبل تر از آن مهمّاتت را جمع می كنی تا كم نياوری و دلت خنك شود از آن بالا و پايين پريدن های بی پايان و از آن شادی های بی امان.
ماهی قرمز هم كه دنيايی دارد و همين كه بساطش را سر هر كوچه می چينند، كفتر جلدش می شوی و ساعت ها پشت شيشه خانه ماهی ها به تماشا می نشينی و رقصشان را حسرتخوارانه می نگری و مدام نقشه می كشی كه كدام را بر سر سفره تان بنشانی، چند تا دُم داشته باشد، رنگ و رويش چطور باشد، ...تا اينكه بالاخره صاحب جفتی از آنها شوی و ديگر دل بكنی از بساط ماهی فروش سر گذر.
لباس نوی شب عيد هر چه كه باشد بهترين است و همين كه بوی نويی بدهد و خط اتويش به چشم بيايد، می ارزد به همه لباس های نويی كه در همه عمرت داشته ای يا خواهی داشت و چه عشقی دارد روز 14 فروردين كه به مدرسه می روی، با لباس های عيدت پشت ميز كلاس درس می نشينی و ذوق می كنی كه دوباره به مدرسه آمده ای و تا آخر روز هم مدام از همكلاسی هايت مبلغ كل عيديشان را می پرسی و دو دو تا چهار تا می كنی و نقشه می كشی برای خرج كردن عيدی هايت.
حالا باز هم نوروز به تو نزديكتر شده است و تو مانده ای و اسفندی كه از قديم دوستش داشته ای و بهاری كه به آن عشق می ورزيدی. اما نه ديگر از خانه تكانی دلخوشی و نه سرخوشیِ چهارشنبه سوری را داری كه اصلاً از همه شان فراری شده ای. ماهی قرمز را هم كه ديگران می خرند و تو فقط نظاره گرشانی، مشق عيد هم كه نداری، عيدی هم كه ديگر كسی به آدمی همقد تو نمی دهد، لباس نو را هم كه سالهاست از قلم انداخته ای و مدرسه ای هم در كار نيست كه برای روز 14 فروردينش نقشه بكشی.
آنچه برايت مانده فقط خاطره نوروز است و عكس های بايگانی شده در خانه های حافظه ات كه اگر غبار نگرفته و هنوز رنگ و رويی برايشان باقی مانده باشد، می شود سری به آنها زد و با آنها قدم به دروازه عيد گذاشت. حالا هر روز بعدازظهر كه می شود خاطرات آن روزها دستِ دلم را می گيرد و مهمان خيابان های شلوغ و پياده روهای پرازدحام شب عيد می شوم و گم می كنم خودم را در ميان هياهويی كه هر چند ديگر از من نيست، اما خوشی های روزهای دورتر را در آن می جويم و پی كودكی های از دست رفته خودم می گردم. با نوروز دوباره بچه می شوم و بچگی می كنم. «آن روزها كه من بچه بودم، غم بود؛ اما كم بود!».
هنوز يادمان نرفته؛ همين چند ماه پيش بود كه اصغر فرهادی به دليل بيان احساسات شخصی اش در مورد بازگشت كارگردانان جلای وطن كرده ای همچون امير نادری و محسن مخملباف در جشن خانه سينما كه به مذاق برخی حضرات خوش نيامد و بوی قرمه سبزی از آن استشمام كردند، خودش و فيلم در حال ساختش (جدايی نادر از سيمين) به محاق توقيف رفتند و كم مانده بود كه سرنوشت اين فيلم مثل خيلی فيلم های نيم ساخته يا ساخته و به نمايش درنيامده ديگر رقم بخورد كه بالاخره با پادرميانی ها و توضيحات بعدی آقای فرهادی قضيه ختم به خير شد و فيلم هم به سرانجام رسيد.
و باز همين كارگردان خوش قريحه بر سر نمايش فيلم ماندگار ديگرش «درباره الی» به دليل باورنكردنی ديگری به سدّ توقيف آقايان مفتّش برخورد و به خاطر بازی بازيگری ممنوع التصوير در اين فيلم (گلشيفته فراهانی) كه در مقطعی از زندگی اش تصميم گرفته ادامه و باقيمانده عمر حرفه ای اش را بر اسلوب ديگری بپيمايد و پا در وادی دلخواهش بگذارد، مجوز اكران برايش صادر نكردند تا باز هم با تو بميری و من بميرم های مرسوم پشت پرده اذن نمايش صادر شود و فيلم شايسته ديگری با مكافات ديده و عرضه شود.
اما هر چه مديران بی تدبير و مميّزان سختگير وطنی بر تن و جان اين كارگردان مستقل و نوانديش ايرانی تاختند و با اشكال تراشی هايشان وی را به سوی روندی فرسايشی سوق دادند، اين انديشه بلند و نگاه عميق اصغر فرهادی بودكه بالاخره بر همه اين مصائب فائق آمد و كاری كرد كارستان تا همه انگشت حسرت به دهان بگزند و بدخواهانش خاك مذلّت بر سر بريزند.
فيلم «جدايی نادر از سيمين» پس از آنكه در بيست و نهمين جشنواره فيلم فجر نيز توانسته بود گوی سبقت را از بسياری رقيبانش بربايد و جوايز متعددی را نصيب خود كند، پا بر سكويی فراتر نهاد و اين بار در جشنواره فيلم برلين برای اولين بار در تاريخ سينمای ايران توانست جايزه «خرس طلايی» را از آن خود كند و بالاتر از همه فيلم های ديگر سر برآرد و بالا بلندِ سينمايی باشد كه بی شك آبروی فرهنگ امروز ايران زمين است.
اما اين تنها جايزه فرهادی در جشنواره برلين نبود و دو خرس نقره ای ديگر نيز برای «جدايی نادر از سيمين» به ارمغان آورد كه اين جوايز نصيب گروه بازيگران زن و مرد فيلم شد و تعداد خرس های صيد شده را به عدد سه رساند كه در تاريخ جشنواره های سينمايی اتفاقی كم سابقه و شايان توجه است. فرهادی همچنين در دو بخش جنبی ديگر جشنواره نيز موفق شد جايزه مسابقه هيئت داوران جهانی و جايزه فيلم صلح را به خود اختصاص دهد.
دست مريزاد بايد گفت بر همت بلند اين كارگردان و آرزومند نيكبختی بيش از اينش شد و تأسف بايد خورد به حال صاحبان افكار پوسيده و نخ نمايی كه بر مسند امور فرهنگی اين جامعه نشسته و برای چنين سرمايه های گرانسنگ، نه يار شاطر كه بار خاطرند. سه خرس طلايی و نقره ای و كلی اعتبار و آبرو فقط به خاطر يك فيلم، از جشنواره برلين به ايران آمدند ... تا كور شود هر آنكه نتواند ديد!
تظاهرات آرام و توأم با سكوتی كه از فردای 22 خرداد 1388 و با محوريت شعار «رأی من كو؟!» در ايران برگزار شد، با سرسختی و لجاجت جناح حاكم و پيگيری و سماجت جريان مغلوب آنچنان راديكاليزه شده كه اينك پس از گذشت قريب به دو سال از آن روزها نه ديگر كسی پی رأی گم شده اش می گردد و نه ديگر راهپيمايی توأم با سكوت برگزار می كند. بلكه شعارها بسيار از سطح مطالبات انتخاباتی فراتر رفته و اعتراضات آنچنان عريان و افسارگسيخته شده كه مستقيماً به اصول حاكم سيستم سياسی و افراد دخيل در نهاد قدرت نشانه می رود و ديگر هيچ تجمعی بدون بر جای گذاشتن انبوهی بازداشت شده و تعدادی زخمی و كشته پايان نمی يابد و در مقابل، موضع گيری های حاميان سيستم سياسی موجود نيز با بی پروايی خاصی كه پيش از اين مشاهده نشده بود بر سران جبهه مقابلشان می تازد و بی كم و كاست از محاكمه قريب الوقوع و به هلاكت رساندن آنها سخن به ميان می آورد.
اين تقابل سياسی كه به دليل فضای بسته و انتقاد ناپذير موجود به يك عداوت عميق و مرزبندی غيرقابل برگشت تبديل شده است، همه معادلات و فعل و انفعالات جامعه ملتهب كنونی را در فضايی سياه و سفيد فرو برده كه قدرت تشخيص و تميز سره از ناسره را از ناظرين سلب می كند و هر امر قابل بحث و گفتمانی را يكسر يا «خوب» می داند و يا «بد» و هيچ راه ميانه ای را برای تساهلی احتمالی و يا تقابلی منطقی باز نمی گذارد و هيچ نظر معتدلی را برنمی تابد.
... و ماهيگيری آنانی كه بی صبرانه منتظر گل آلود شدن اين رودخانه خروشان مردمی هستند، دردناكترين نتيجه كوتاه مدت اين انسداد سياسی و زيانبارترين حاصل اين تراژدی اجتماعی است كه بسيار بسيار فرصت تاريخی و انبوه انبوه سرمايه انسانی را در گرداب خودساخته اش غرق می كند و زايل می نمايد و در اين ميان آنان كه بيشترين خسران و تلفات را می دهند، مردمان پاكدلی هستند كه حضور بی شائبه و هميشگی شان از يك سو فرصت است و از ديگر سو تهديد.
«بن بست» ساده ترين تعبيری است كه برای فضای سياسی امروز ايران به ذهن می رسد و اينكه شاه كليد اين درهای بسته در دستان چه كسی می چرخد هنوز بر همگان روشن نيست. اما آنچه به وضوح قابل تشخيص است باز نشدن به هنگام هر يك از اين درهای بسته، بدون شك بی تدبيری جبران ناپذيری است كه فضای آلوده و ملتهب كنونی را به سوی خط كشی های ابهام برانگيزتری سوق خواهد داد كه شايد انفجار ويرانگری را از هر دو سو در پی داشته باشد و تكمله ای شود بر سلسله عقبگردهای تاريخی ملت ايران.
اين عدد «سی» بدجوری خودش را قالب كرده بر تن خيلی چيزها و اين پيمانه سی سالگی انگار حدّ غايتی شده و بيشتر از آن سرريز می كند و ظرفی ديگر می طلبد. عالم سياست كه با اين سی ساله های كذايی كلی سر و صدا به پا كرده و تقويمش را ورق زده و نونوار نموده است. اما در سی سالگی جشن سينمای ايران نيز بالاخره طلسم اين سيمرغ افسانه ای شكست و از شيشه ديو جادوگر گريخت و پريد و رفت و بر سرشانه های ستبر اسطوره بی بديل سينمای ايران «مسعود كيميايی» جا خوش كرد تا اين ژنرال سالخورده را بی ستاره نگذارد.
«جُرم» انگار آنقدر بزرگ بوده و به چشم آمده كه هيئت داوران جشنواره را راضی كند به ديدنش و برگزيدنش و از همين روست كه جايزه بهترين فيلم را به نامش صادر كردند و سيمرغش را به دستان مسعود كيميايی سپردند تا اين بار ديگر همه در برابرش تمام قد بلند شوند و سر تعظيم فرو آورند.
قيصرِ بی تاج و تخت سينمای ايران شايد خيلی دير به اين حقِ هميشه دور از دسترسش رسيد و با تلخكامی سيمرغ را در آغوش گرفت، اما ادای دينی شد به كسی كه خيلی پيشتر از اينها می بايست قدر بيند و بر صدر نشيند و نشد و يا شايد نخواستند كه از آن بالا ديده شود! اما همين كه در واپسين سال های دوران حرفه ای يك هنرمند برجسته تقديری اينگونه به عمل آيد جای شكرش باقيست؛ آن هم در مملكتی كه مرده پرستی و بزرگداشتِ درگذشتگانش بازار داغی دارد.
رسيدن مسعود كيميايی به ديدار سيمرغ بی محابا آن تك جمله درخشان «سيّد» گوزنها را به يادم می آورد كه در واپسين لحظات زندگی اش با لبخندی تلخ رو به رفيق هميشه و هنوزش می كند و با بغضی فروخورده می گويد: «نمُرديمو گولّه هم خورديم!».
درست است كه كسی به سرنيزه تفنگ شما گل نزد (كه اصلاً قرار هم نيست به آنكه از توست برادری ات را ثابت كنی و بفهمانی اش از خود بودن را) و هر چند خطوط ممتد و پوسيده ايدئولوژی و تنگ نظری، سدّی شده ميان تو و اويی كه به زور غير از تواش خوانده اند، اما باز خوب كه حساب كنی با همين عقل مادی گرا و با همين انديشه از همه سو بمباران شده، می فهمی كه او اگر نه نسبی و سببی اما خونی و ريشه ای از توست و همان است كه سال ها پيش تر از اين مادران و خواهرانش بر سرنيزه های تفنگ پدران و برادران تو گل نشاندند تا گلوله هايشان را بخرند به لبخندی و كسی سينه هموطنش را نشانه نرود.
درست است كه كسی به سرنيزه تفنگ شما گل نزد و لبخندی را نثار چهره های دژمتان نكرد، اما روا نبود كه شما نيز بر گونه های معصوم دختران آفتاب و قامت بالا بلندِ پسران ماه پيشانی شهر، خشم عريانتان را نثار كنيد و ضرب باتومتان را روانه دل های مضطربشان نماييد؛ كه مگر راندن كسی كه جز دو پای دردمندش سلاحی به همراه ندارد اين همه نگرانی دارد و اينسان خشونت می طلبد؟!
درست است كه كسی به سرنيزه تفنگ شما گل نزد و دست خواهشی نيز به سويتان دراز نكرد، اما به دور از رسم مروّت و آئين فتوّت است كه بر ضعيف تر از خودی دست تغيّر بلند كنی و درمانده تر از خودت را به خاك مذلّت كشی، كه اين ددمنشی نه در قاموس اخلاق ايرانی است و نه در آموزه های انديشه اسلامی و آنچه پدران و نياكان من و تو از رشادت و دلاوری و گُردی و جنگاوری به مان آموخته اند فرسنگ ها فاصله دارد با زورآزمايی نابرابر و هماوردطلبی نابجای تو!
درست است كه كسی به سرنيزه تفنگ شما گل نزد و خشمتان را به جان خريدند و تنِ گلگون شده به خون را به خيلی چيزهای ديگر نفروختند، اما می خواهم بدانم تو هم شبانگاه كه به خانه برگشتی توانستی راست توی چشم زن و فرزندت نگاه كنی و بخندی و ببالی به بودنت و نماز بگزاری و به سجده كه رفتی تابِ برخاستنت هنوز باشد و به وقتِ خفتن سر بر بالين گذاری و آسوده بخوابی؟! براستی تو ديشب راحت خوابيدی؟!
ما انگار هيچ وقت قرار نيست تن به آداب زمانه دهيم و سر به اسلوب آن بسپاريم و دوست داريم اين بدويّت تاريخی و جبر جغرافيايی كه همزادمان بوده، همراهمان باقی بماند و بيايد با ما تا پير شويم از نسلی به نسل ديگر و از زمانه ای به روزگاری تازه تر! يادمان نداده اند و ياد هم نگرفته ايم كه «نقد» را چگونه بايد پاسخ گفت و «انديشه» را به چه سان بايد به بحث گذاشت؛ نياموخته ايم كه صدای مخالف خفه كردنی نيست و فرياد را با چماق نمی شود خاموش كرد و چقدر دور است از ما پاسخ دگرانديشان را با انديشه ای ديگر دادن و نظر مخالفی را به مناظره گذاشتن. و تا دلتان بخواهد فحش و ناسزا و لعن و نفرين بلديم و لجن مال كردن هر كه از ما نيست.
مدت كوتاهی است كه در اين دفتر مجازی دوباره دست به قلم شده ام و از پس 21 ماه دوری و خاموشی كه خود داستانی مفصل دارد و حديثش كس نمی داند، تنی به دريای متلاطم پيرامون خود زده ام و جرعه ای از آبشخور امروز اين سرزمين نوشيده ام و زورآزمايی نموده ام با آنچه دغدغه هميشه ام است و غور كرده ام تا بيازمايم در اين ورطه بخت خويش.
اما هستند عده ای كه سند شش دانگ همه دارايی های مادی و معنوی اين آب و خاك را به نام خود و همپالگی هاشان زده اند و چشم ندارند كه كسی چپ نگاهشان كند و سر بر تن غيرخودی را نمی توانند كه ديد و از همين روست كه تيغ تيزِ كينه اهريمنی شان، نثار سطر سطر ناچيز اين قلم شده و دريغ ندارند از هر گونه آزار و ايذای مجازی تا بترسانند و ارعاب كنند و بكوبند و به خفگی ات بياندازند تا سر برنياوری و دم بر نكشی!
به راستی اينان پيروان كدام مكتب و آئين اند و همكيش كدام پيامبرند كه از ضرب چماق آرام می گيرند و به بوی خون سيراب می شوند؟! و اين كدام آموزه دينی است كه تو را به سركوب هموطنت راضی كند و در نظرت بين او و اجنبی فرقی نيابی و تميزی قائل نشوی؟! آيا راهيان اين سيره مطرود اگر پشتشان به سرير قدرت گرم نبود، باز هم بدينسان بر بدسگالی شان استوار باقی می ماندند؟!
دارم روايتی كهن از خسته خاطری
شوريده شاعری
« كاندر جدال ها كه گاه درافتد ميان خلق؛
تا شعله های فتنه نخيزد
تا خون بی حساب نريزد
تجويز می كنند به اميد عافيت
ذبح كبوتری »
اينك
من آن كبوترم
ای تيغ تشنگان!
خونم حلالتان كه بريزيد و بس شود
كشتار بی امان.
------------------------------------------------------------
شعر « روايتی ديگر » ، از سروده های سياوش كسرايی
خيلی ها دلشان می خواهد كه خاموشی و فراموشی، گردش را بر چهره «جنبش سبز ايران» بپاشد و اصلاً به همين خاطر است كه حتی از به زبان آوردن نامش هم ابا دارند و گشته اند و «فتنه» را به ازای آن جسته اند و می خواهند كه خوارش كنند در چشم همه، تا شايد نباشد و نيست گردد و يا اگر هست به كنجی خزيده و تحقيرآميز جلوه دهد. و در اين راه همه بسيج شده اند و از هر رسانه ای كه بخواهی در صف اين جارچی ها رديف نشسته اند و تمام همّ و غمشان، ناكامی به قول خودشان فتنه است و كمر بسته اند به نابودی «سبز»هايی كه اين روزها حتی به ظنّ نام بردن از آنها «دهانت را می بويند»!
«جنبش سبز ايران» در دو سال اخير اوج و حضيض های بسياری را به خود ديده؛ گاه فرياد خشم بوده و گاه تراشه سكوت، گاه بيرقش بر سر هر كوی و برزن به اهتزاز درآمده و اندكی بعد گفته اند كه آن را «در پستوی خانه نهان بايد كرد»! اما هر چه بوده، هيچ وقت به خاموشی نگراييده و اگر لهيبش فرو نشسته، اما شراره هايش خفته به زير خاكستر بوده اند و جوجه هايش نشسته در آشيانه!
عوام به پايمال نشدن و از بين نرفتن خون به ناحق ريخته معتقدند و اين را در زندگی روزمره مردمان كوچه و بازار بسيار شنيده ايم؛ و همين خون به ناحق ريخته صنوبران ستبر سبز است كه تا امروز و تا فردای موعود، عَلَم سبزها را تمام قد برافراشته است و پرچمشان را نگذاشته كه بر خاك افتد كه اين بيرق «خيسِ خونِ داغِ سهراب و سياوش ها / روكشِ تابوتِ تختی هاست».
آخر مگر می شود كه انسان باشی و ايرانی، آنگاه صحنه های دلخراش به خون غلتيدن زنان و مردان بيگناه اين سرزمين را بر سنگفرش خيابان ها به چشم ببينی و آن وقت يادت برود و دم برنياوری؟! آن هم به چه جرمی، كه گفته اند: «رأی من كو؟!».
دريغ است كه ضجه های مادران داغدار به سردی رود و فراموشی دامانشان را بگيرد، كه آهشان هميشه تاريخ ضرب المثل بوده است و عبرت آموز. و دردا هنوز هستند كسانی كه با عنادی وصف ناشدنی و كينه ای كور، برآنند تا در بر همان پاشنه پيشين بچرخد و روزگار بر همان مدار سابق بگردد. اما راست است كه: «موج دستای من و تو / دست دريا رو گرفته / عكس تو با سُرمه خون / چشم دنيا رو گرفته» و همين است كه می شود سينه سپر كرد و با افتخار ايستاد و با صدای بلند خواند: «سبزها بيهوده قرمز نشدند!».
اولين بار كه «مش محمود» را در تلويزيون ديدم فكر نمی كردم كه او حتی بتواند شلوارش را بالا بكشد [و البته هنوز هم بر اين باور هستم و اگر شما هم به شلوار يقه اسكی و كمربند كذايی اش توجه كنيد با بنده هم عقيده خواهيد شد] و بيشتر برايم حكم لولوی سر خرمن را داشت و مترسك سر جاليز. كاريكاتوری بود از آنچه هميشه از يك رئيس جمهور در ذهن داشته ايم و هجويه ای بر تمام كژی هايی كه هست. شايد شباهت عجيبش به يكی از بازيگران كُميك سينما و تلويزيون (محمود بصيری) باعث اين قضيه شده بود و همين بود كه او هميشه برايم ياد پرسوناژ «اصلان گمخوار» [شما بخوانيد غمخوار] در سريال «آرايشگاه زيبا» را زنده می كرد و از خنده های چندش آورش عُقم می گرفت و ژست های جدی اش هم كه از ادا و اصول های آن بازيگر چيزی كم نداشت.
اما همانطور كه از قديم گفته اند «فلفل نبين چه ريزه، بشكن ببين چه تيزه»، مش محمودِ شهر فرنگِ ما هم خيلی زود تيزی اش را از جيبش درآورد و معركه گرفت و خيابان قُرُق كرد و نفس كش طلبيد و خلاصه به همه گفت: «هوتوتو...!». هر چه هم به جلو آمده ايم تخس تر شده است و شباهت هايش به سنگ پای قزوين بيشتر به چشم می آيد.
يكی دو ماهی می شود كه كلی آدم در مجلس و اين ور و آن ور صدايشان درآمده كه «بابا يكی پيدا بشه بودجه سال 90 را از اين مردك بگيره بياره مجلس تا تصويبش كنيم بره پی كارش، ما هم شب عيدی زندگی و زن و بچه داريم!» اما كو گوش شنوا. هر دفعه هم كه از خودش يا يكی از نوچه هايش دليل اين امر را پرسيده اند، با يكی از آن لبخندهای كريه هميشگی و دلايل صد تا يه غاز كه نه به درد دنيا می خورد نه به درد آخرت، قضيه را ماست مالی كرده است.
خلاصه اينكه اشك مجلسی ها را سر اين بودجه درآورده است و كاری را كه بايد حداكثر تا 15 آذرماه انجام می داده، بيشتر از دو ماه است كه با لجاجت بچه گانه اش بر زمين گذاشته و هی امروز و فردا می كند. دليلش را هم كه ديگر همه می دانند؛ هر چه فرصت مجلس برای بررسی مواد بودجه كمتر باشد گندكاری ها و بريز و بپاش های بی حساب و كتاب دولت فخيمه مش محمود هم كمتر به چشم می آيد و سر و ته قضيه زودتر به هم می رسد.
قضيه استيضاح وزير راه هم كه ديگر شاهكاری بود در نوع خودش؛ وزير برای استيضاح به مجلس فراخوانده می شود اما با دستور مش محمود از رفتن به جلسه استيضاح منع می شود تا دهن كجی كرده باشد به مجلسی ها و انگشت شستش را به آنها حواله دهد و بگويد: «بيـ...!». تازه وقتی هم كه مجلس وزير مربوطه را به دليل عدم حضور و دفاع از خود از كار بركنار كرده و رأی عدم اعتماد به او می دهد، باز اين مش محمود است كه از خر شيطان پياده نمی شود و اين اقدام مجلس را «غيرقانونی» می نامد و همه می مانند كه اين همزادِ اصلان، كتابچه قانونش را از كدام كتابفروشی خيابان انقلاب گرفته كه تا تمام نشده همه بروند و يكی يك نسخه از آن را برای روز مبادايشان تهيه كرده و در جيبشان بگذارند تا به وقت حاجت سندی از آن را رو كنند و جماعتی را از رو ببرند.
ای كاش پرويز صياد دوباره سر ذوق بيايد و نسخه جديدی از قصه های «صمد» را اين بار با محوريت شخصيت استثنائی مش محمود (و البته با معاونت اسفنديار رحيم مشايی به عنوان جايگزين عين الله باقرزاده) به تصوير بكشد تا گنجينه فيلم های طنز ايرانی غنای بيشتری يابد. خدائيش «صمد» كه خيلی حال داد. ...عين الله خر است، گاو من است!
« اين روزا گوزنُ سر نمی بُرن / ميشكنن شاخشُ ميفرستن تو باغ / اين روزا طاقُ نمی ريزن سرش / سر گله شونو می كوبن به طاق ».
مسعود كيميايی با بيش از چهار دهه سابقه فيلمسازی و 30 فيلمی كه در كارنامه اش دارد، برای كمتر كسی ناشناخته مانده و بسياری از آثارش به حافظه جمعی چند نسل از آدم های اين سرزمين تبديل شده اند و خودش و اسمش و آثارش يك نوستالژی به تمام معناست برای آنها كه هنوز بخشی از وجودشان را در گذشته ها جا گذاشته اند و سير نمی شوند از اين غم غربتی كه در گوشه گوشه كارهای كيميايی هست و حتی وقتی فيلمی از او را می بينند كه در حدّ و اندازه ها و قواره اش نيست، باز هم دوستش دارند و می فهمندش.
پس از گذشت سه دهه از عمر جشنواره فيلم فجر، امسال و در مراسم افتتاحيه اين جشنواره بزرگداشت چند تن از باسابقه های سينمای ايران برگزار شد كه البته بيشتر در حدّ مراسم اهدای جايزه بود و نه مروری بر آثار اين بزرگان شد و نه بحث و بررسی در چند و چون احوال و عملكردشان. يكی از اين تقديرشدگان كه از مدت ها پيش در مورد حضورش اما و اگر وجود داشت و بزرگداشت اينچنينی را نمی پسنديد، مسعود كيميايی بود كه روی سن حاضر شد و از لطف مسئولان (؟!) تشكر كرد و دليل آمدنش را نيز همين مهربانی حضرات اعلام كرد و از اينكه جشنواره پس از 30 سال به ياد او افتاده قدردانی نمود!
همه آنهايی كه مسعود كيميايی را می شناسند و با خلق و خويش آشنايند، می دانند كه آدم اينجور جاها نيست و برای يك لوح يادبود گرفتن جايی نمی رود و سر خم نمی كند. و اصلاً ديگر در اين روزها كه به قول خودش به 70 سالگی رسيده، خيلی آرام تر و گوشه گيرتر از آن است كه بخواهد خودی بنماياند و نگاهی را برای خودش بخرد؛ كه آردش را بيخته و الكش را آويخته است! همين بود كه در صحبت های كوتاهش نه از خود گفت و نه از راهی كه رفته، بلكه ياد يك دوست قديمی و درگذشته را گرامی داشت و برای دوست جوانتر و هنوز زنده اش ريش گرو گذاشت و شفاعتش كرد!
مسعود كيميايی از مرحوم نعمت حقيقی به عنوان يكی از ياران همراهش به نيكی ياد كرد و بزرگش داشت و برای جعفر پناهی از مسئولان قوه قضائيه تقاضای تجديد نظر در حكم صادره عليه ايشان و طلب بخشش نمود و جالب اينجا بود كه اين درخواستش حالتی ملتمسانه به خود گرفت و گفت كه با 70 سال سن و با كمال فروتنی اين را از مسئولان قضائی می خواهد.
از زمان محكوميت جعفر پناهی تا به حال خيلی ها حتی از اهالی سينمای خارج كشور پا پيش گذاشته اند و با بيانيه و كمپين و هر روش مسالمت آميز ديگر خواستار لغو حكم صادره عليه وی و بازگشتش به جامعه سينمای ايران شده اند كه البته هيچ يك طرفی نبسته اند و راه به جايی نبرده اند. اما اين بار و اين پادرميانی مردِ مو سپيد كرده و دلسوخته سينمای ايران شايد از رنگ ديگری بود كه در يك مراسم رسمی و عمومی و در حضور وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی و معاون سينمايی اش، حرف از كسی زد كه پا را از خط قرمزهای جمهوری اسلامی فراتر گذاشته و از ديدِ آقايان يك آدم مسئله دار است!
مسعود كيميايی فيلم آخرش (جرم) را كه در جشنواره امسال هم شركت كرده با اين شرط توانست بسازد كه داستان فيلم حتماً در سال های قبل از انقلاب بگذرد و او به اين شرط تن داد تا باز هم فيلم بسازد و باز هم با ما زندگی كند؛ همانگونه كه قبل تر با فشار محفل اطلاعاتی سعيد امامی و دار و دسته اش «ضيافت» را ساخت و خيلی قبل تر از آن كه «گوزنها» را با تيغ سانسور به مسلخ برد و پايانش را تغيير داد تا اجازه ديده شدن پيدا كند. مسعود كيميايی هنوز هم كشته رفاقت است و الفت. او خود، آدمِ فيلم هايش است و هنوز هم اينگونه فيلم می سازد و زندگی اش را هم مثل فيلم هايش می بيند!
« آخرِ نمايشا عوض شده / همه نقشِ همو بازی می كنن / اونايی كه چشمشون به قدرتِ / هم پياله هاشو راضی می كنن! ».از همان روز 13 بهمن 1357 كه آقای خمينی و همراهانشان با عده ای ديگر از سياسيون و برخی اعضای دولت موقت در مدرسه علوی ساكن شدند و در همان اتاق های دربسته ای كه داخل آنها داشتند جنين نارس «انقلاب» را از شكم مام ميهن بيرون می كشيدند، نطفه پديده شوم ديگری به نام «اعدام» هم بسته شد و در واقع ناف انقلاب را با اعدام بريدند و از همان نخستين روزها بود كه پس از زندانی كردن برخی سران رژيم پهلوی در مدرسه علوی، محاكمات فوری و فرمايشی آنها در دادگاه های انقلابی برگزار شد و پشت بام مدرسه نيز محل اجرای احكام بود كه اولين اعدام های انقلابی و طليعه سفير گلوله های غضبناك مردان خشن انقلاب را به چشم خود ديد و بر صفحه خاطراتش ثبت شد. خاطرات خونباری كه در همان روزهای خشم و گلوله دل خيلی ها را لرزاند و خيلی های ديگر را زودتر از حد انتظار از قطار انقلاب پياده كرد تا به حمام خون نرسند و با يك حكم، تكليف مرگ و زندگی كسی را مشخص نكنند.
در اين اعدام های تندروانه اوليه كه به عقيده بسياری می توانست با تأمل بيشتر و در حجم كوچكتری به اجراء گذاشته شود، تر و خشك با هم سوختند و هيچ كس و هيچ چيز يارای ايستادن در برابر خواست شيخ صادق خلخالی و اعوان و انصارش را نداشت و كمترين اعتراضی با انگ ضدانقلابی همراه می شد و محكوم به خاموشی بود. درگيری های داخلی كه از خردادماه 1360 آغاز شده بود، بهانه مناسبی بود تا اين تصفيه های خونين به راند دوم برسد و برخورد مسلحانه اعضای سازمان مجاهدين خلق ايران با گروه حاكم، موج جديدی از دستگيری محاربين را به همراه داشت كه اعدام كمترين حكم متصور برايشان بود و تازه محكومين به زندان های طويل المدتشان را نيز در راند سوم اين دوئل مرگبار و در تابستان 1367 به شكل گروهی و در مقياس چند هزار نفری در عرض چند ماه به جوخه های اعدام سپردند تا دامان انقلاب از وجود هر كه از ما نيست، پاك شود!
از سياسيون كه بگذريم محكومين جرائم مواد مخدر نيز صف طويلی از اعداميان را در سه دهه گذشته تشكيل داده اند كه شايد در نظر عامه اين حكم برای آنها موجه تر است و حتی خيلی ها هم هستند كه از آن دفاع می كنند؛ هر چند كه فهرست اعداميان سياسی و زندانيان انديشه هيچگاه متوقف نشد و روز به روز بر اين سياهه افزوده گشت.
اما آنچه در ماه های اخير و به خصوص پس از جلوس يكی از اخوان لاريجانی بر مسند قاضی القضاتی بيشتر خودنمايی می كند و بيشتر به چشم می آيد، افزايش قابل توجه محكومين اعدام در دادگاه های ايران است كه علاوه بر كميّت چشمگير، بُعد تبليغاتی گسترده ای نيز يافته و اخبار آن از جهات مختلف در صدر اخبار رسانه های داخلی و خارجی جای گرفته و حديثش نقل محافل است.
سازمان ها و فعالين حقوق بشر در خارج از مرزهای ايران اعتراض خود را نسبت به آنچه در دادگاه های جمهوری اسلامی می گذرد به دفعات اعلام كرده و در برابر ازدياد آمار اعداميان در زندان های ايران ابراز نگرانی نموده اند. رسانه های دولتی و دستگاه های حكومتی نيز در مقابل با تبليغات قابل توجهی خبر اين اعدام ها را منتشر نموده و از آن به عنوان نمادی از اقتدار سيستم قضايی و انتظامی كشور ياد می كنند؛ اقتداری كه بيشتر به ارعاب شبيه است و اينگونه می نمايد كه خط و نشانی است برای همه، حتی برای آنان كه خارج از بندهای زندان به سر می برند!
اعدام نزديك به 75 نفر طی يك ماه گذشته نشان از روند مخاطره آميزی دارد كه توسط قوه قضائيه ايران در پيش گرفته شده است و فراگيرتر شدن حكم «محاربه» برای بسياری جرائم و حتی اتهامات سياسی و عقيدتی، مشخصه بارزی است از «سياست ارعاب» كه به نظر می رسد يكی از ابزارهای كنترلی مقامات جمهوری اسلامی شده است و راهی است برای به سكوت كشاندنِ اجباری مخالفان و معترضان. اما ناگفته پيداست كه سياست های جزم انديشانه اينچنينی و ابزارهای سركوبگرانه قرون وسطايی مانند اعدام، در دراز مدت نتيجه ای معكوس در بر خواهد داشت و از پس موج های كوتاهِ سكوت، خيز بلند فريادی را در پی خواهد داشت كه از مرگ بيزار است و زندگی را نعره خواهد زد. همانگونه كه حكم «سنگسار» هزينه های سياسی سنگينی را در سطح بين المللی به جمهوری اسلامی تحميل كرد و عملاً اين تراژدی ناباورانه را به محاق برد. «گيرم كه می زنيد / گيرم كه می بُريد / گيرم كه می كُشيد / با رويش ناگزير جوانه چه می كنيد؟!»