تبليغاتX
شــبـانـه
وبلاگ رسمی اسماعيل پلويی، حاوی يادداشت‌هايی دربارۀ موضوعات گوناگون

   فيلم‌هاي «توبه نصوح»، «دو چشم بي‌سو» و «عروسي خوبان» شمايل تمام نماي يك انقلابي راديكال در سينماي سال‌هاي آغازين جمهوري اسلامي بود كه پيامدش موجب ظهور يك نماد جديد در ميان جماعت سينماگران آشفته حال آن سال‌ها شد و محسن مخملباف را از ميانه شعار و گلوله به پشت دوربين كشاند و پرده سينما جولانگاه او و رفقاي انقلابي‌اش شد كه به هنر هفتم به مثابه كنشي فعال مي‌نگريستند كه مي‌شود از بطن آن به قلل هنوز دست نيافته انقلاب فرهنگي رسيد و سينما وسيله‌اي شد براي رسيدن به آن هدف تا نشان دهند كه: «ما با سينما مخالف نيستيم، ما با فحشا مخالفيم!»

   هر چند اين ذات لطيف و نرمخويانه دنياي هنر بود كه بالاخره بر ذهنيات دگماتيك و خلقيات آنارشيستي مخملباف مؤثر افتاد و او را از جواني پر شور و شر كه انديشه اصلاح دنيا طبق مدل دلخواه خود را در سر مي‌پروراند به مردي فيلسوف مسلك و روشنفكر مآب بدل ساخت، اما اين دو نيمه نامتجانس هرگز در كنار هم به آرامش و آرايشي در خور نرسيد و اصلاً شايد همين شد كه پس از چندي و از پي اين استحاله جلاي وطن نمود تا هم ديگران از يادش ببرند و هم خودش فراموش كند آن آدم اولي را! و هم او بود كه خود و خانواده سينمايي‌اش كه انگار ژن فيلمسازي در رگ و پي‌شان بود مسافر جشنواره‌هاي رنگارنگ فرنگي شدند و كسي كه در ابتداي انقلاب در يكي از همان نطق‌هاي آتشينش حكم به ارتداد همه بازيگران پيش از انقلاب سينماي ايران داده و حضور آنها را در فيلم‌هاي خود محال خوانده بود، گوينده زن برنامه‌هاي شبكه ماهواره‌اي VOA را به عنوان بازيگر فيلمش لخت و عور جلوي دوربين نشاند تا در منتهي درجه اين دگرديسي به فلسفه سكس بپردازد. …و اين است رسم روزگار!

   حالا اين روزگار است كه آدم‌ها را عوض مي‌كند يا آدم‌هايش هستند كه حال و هواي روزگار خود را مي‌سازند چندان اهميتي ندارد. اما چرخ زمان چرخيده و نورسيدة ديگري از همان تبار كه در طول سال‌هاي دهه 1370 با نشريات جبهه و شلمچه چهره شد و با نمايش قدرت گروه‌هاي فشار (به خصوص در جريان حوادث تأسف‌بار كوي دانشگاه تهران و ماجراي قتل تنها مقتول رسمي و تأييد شده آن) به صحنه آمد، يكسر پشت پا بر همه آن اقوال و اعمال پيشين خود زده و فرزند زمانه خويش گشته است و هر چند پيش از اين نيز پيشه‌اش فرهنگي بوده، اما اين بار تيشه‌اش براي از ريشه بريدن نيست و بهر درو كردن آمده است! مسعود ده‌نمكي با همان شمايل ديرآشناي يك حزب‌اللهي و با سابقه‌اي كه بر كسي پوشيده و ايضاً در ميان خواص خوش خاطره نيست، از ميانه دهه 1380 دوربين به دست مي‌شود و چنين وانمود مي‌کند كه در پي هوايي تازه است و صدايي تازه‌تر.

   سينما بيان متفاوتي بود كه وي براي خود برگزيد و طنز دستمايه‌اي شد براي آنچه به اصطلاح آرمانش بود. پس از چند كار شبه‌مستند و آماتور به يكباره و با سر زبان افتادن نام «اخراجي‌ها» و فهرست بلند بالاي عوامل حرفه‌اي آن، همه خود را براي مواجهه با اثري متفاوت از اين كارگردان نوظهور آماده كردند و هر چند در جشنواره فجر از سوي منتقدين و صاحبنظران اقبالي به آن نشد و ضعف تكنيكي مشهود آن موجب ناديده انگاشتنش در ميان خواص گرديد اما فروش ركورد شكنانه و ميلياردي آن در گيشه سكوي پرشي شد تا نامش ورد زبان‌ها شود و حرفش نقل محافل. جوانك سوراخ دعا را پيدا كرده بود و تا هنوز خاطره اولين فيلم بلندش در اذهان عمومي زنده بود نان را به تنور داغ چسباند و «اخراجي‌ها2» را روانه اكران كرد و با به خدمت گرفتن يك دو جين از چهره‌هاي سرشناس سينما در جلوي دوربين و چند برابر آن در پشت صحنه بار ديگر دست به ركورد شكني زد و روي سكوي اولي‌ها رفت و تازه كلي هم ملي‌گرايي كرد و با اضافه كردن سرود «اي ايران» به انتهاي فيلمش همه را خجالت‌زده نمود؛ هر چند باز هم در جشنواره فجر وقعي به آن ننهاده بودند و از بخش مسابقه به بخش جنبي رانده شده بود!

   اينكه آيا مسعود ده‌نمكي را هم مي‌شود مثل محسن مخملباف روزي با ريش و سبيل تراشيده و لباس رسمي و پاپيون روي فرش قرمز جشنواره‌هاي جهاني ديد و يا در فيلم‌هايش صحنه‌هاي پورنو را به نظاره نشست چندان مهم نيست و اينكه آيا او كارگردان باقي خواهد ماند يا نه با گذر زمان مشخص مي‌شود و نيازي به پيشگويي ندارد. اينكه در حيطه كارگرداني نيز به چه بينشي از اين حرفه رسيده اهميتي ندارد، چرا كه به هر حال فيلمش فروخته و گيشه را تركانده و همين كافي است تا همه را به گذر با احتياط از كنار اين فيلم دعوت نمايد! اما سؤال اينجاست كه اگر ركوردي كه به «اخراجي‌ها» رسيده همان است كه سابقاً فيلم‌هايي همچون «گنج قارون» و «قيصر» و «عقاب‌ها» و «كلاه قرمزي و پسرخاله» را بهره‌مند كرده، چه وجه تشابهي مي‌توان ميان آدم‌هايي كه به سوي گيشه آن فيلم‌ها هجوم بردند با اين اقبال خيره كننده اخير ديد؟! اگر موضوع «فرزند زمان خويشتن» بودن است آيا نسبت مسعود ده‌نمكي با اين سال‌هاي ما مثل نسبت سيامك ياسمي با دهه 1340، مسعود كيميايي با دهه 1350، ساموئل خاچيكيان با دهه 1360 و ايرج طهماسب با دهه 1370 ما است؟! آيا مي‌شود اين يكي را در كنار اسلافش نشاند و او را نيز از همان جنس دانست و ميان گذشته‌ و سير صعودشان به قياس نشست؟!

   «دم را غنيمت شمردن» و «نان را به نرخ روز خوردن» و «براي هدف، وسيله را توجيه كردن» مختصات انكار ناشدني روزگار ماست. اما يعني آنقدر رنگ باخته‌ايم و آنسان به حاشيه رفته‌ايم كه مسعود ده‌نمكي دل همه‌مان را ربوده و چنين جادويمان كرده است؟! آيا لذت تماشاي «گنج قارون» و «قيصر» و «عقاب‌ها» و «كلاه قرمزي و پسرخاله» كه عمر اولينشان به دهه پنجم خود رسيده و آخرينشان در آستانه بيست سالگي است براي «اخراجي‌ها» هم تكرار شدني خواهد بود و آيا كسي مثلاً در سال 1400 پيدا خواهد شد كه به شوق و از روي احساس نوستالژيك خود بازي نامتجانس چهره‌هايي مثل امين حيايي، حسام نواب‌صفوي، شيلا خداداد، نيوشا ضيغمي و نگار فروزنده را در كنار جواد هاشمي، مهران رجبي، فخرالدين صديق‌شريف و شهره لرستاني و در فبلمي از مسعود ده‌نمكي در دستگاه پخش خانگي‌اش به نظاره بنشيند و بر آن آه حسرت نثار كند؟!

   گرد آوردن اين همه عوامل حرفه‌اي در پشت صحنه و جلوي دوربين و گذر از خطوط قرمز فرهنگي و سياسي و پاگذاشتن به مناطق ممنوعه آن هم براي تازه كارگرداني آماتور در شرايطي كه بزرگاني مثل بهرام بيضايي به خاطر شرايط دشوار توليد و مميزي‌هاي پخش از ساخت فيلمنامه‌هاي خود عاجزند و در نهايت رو به نمايش فغان‌نامه‌هايي مثل «وقتي همه خوابيم» مي‌آورند، شايد كمي عجيب باشد اما با نگاهي ساده به پيشينه مردي كه نامش به عنوان نويسنده و كارگردان بر پيشاني اين فيلم نقش بسته و به ياد آوردن آدم‌هاي دور و برش در سال‌هاي نه چندان دور، كار چندان سختي به نظر نمي‌رسد و مي‌شود به راحتي فهميد كه قضيه «از تو به يك اشاره» بوده است و چه كسي جرأت دارد كه با سر ندود، حالا بماند كه مقصد كجا باشد!

   در اين بلبشوي همه‌گير و در اين به هم ريختگي دامنگير آنها برنده‌اند كه هم چينش مهره‌هاي شطرنج را بلدند و هم حركت دادنشان را. و ما پياده‌ايم؛ پيادۀ پياده، هر چند كه در صف اوليم! نمي‌شود فهميد كه بايد به خنده‌هاي جماعت سينمارو دلخوش بود كه پولشان را به پاي صاحب «اخراجي‌ها» مي‌ريزند يا به نيشخندهاي آنها كه به ريش ما مي‌خندند و جيبشان را انباشته مي‌كنند؟! اگر اين تك مصرع احمد شاملو اينقدر كليشه نشده بود دلم مي‌خواست بگويم: «روزگار غريبي است نازنين!» يا اگر اين ديالوگ مسعود كيميايي كه در دهان قهرمان زخم خورده‌اش نشاند: «كجايي قيصر كه…!» آنقدر دستمالي نشده بود، دوست داشتم كه حرف آخرم باشد. حالا فقط مي‌شود شرم داشت از آنچه مي‌گذرد.

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388 توسط اسماعيل پلويی  | 

   همه چيز تعطيل است، تعطيل براي دو هفته! تعطيلاتمان هم مثل خيلي چيزهاي ديگرمان افراطي است و در دنيا لنگه ندارد. انگار كه سراسر سال را بدون تعطيلي و مرخصي سه شيفت كار كرده‌ايم كه چنين استراحت طولاني مدتي را براي خودمان تجويز مي‌كنيم. همه با شتاب فراوان خود را به دروازه نوروز مي‌رسانند تا با خيال راحت روزهاي درازي را بياسايند و آسوده خاطر از تمام دنيا و بي‌خيال همه چيز سر به آسمان بسايند و خيالبافي كنند و آرزومندي؛ و مدام در طول اين تعطيلات كشدار نقشه‌هاي خردمندانه بكشند و برنامه‌ها بچينند براي ايامي كه در سال جديد پيش رو دارند. انگار كه ديگر قرار است همه خطاهاي سال گذشته به بركت نشستن دور سفره هفت سين تكرار نشود و با همان نيمچه دعاي سرسري هنگامه تحويل سال دريچه جديدي از اين دنيا به روي اين جماعت گشوده شود.

   نو شدن سال مبداء خوبي است براي تازه شدن ما و بهانه زيبايي است براي شروعي دوباره، اما نه فقط به لباس نو و نه براي روزهايي چند؛ كه اگر چنين بود پس از گذر اين همه سال از نوروز بايد نسل ما امروز آراستۀ آراسته و بي كژي و كاستي تمام قد در آستانه تاريخ ايستاده بود و فرمانروايي مي‌كرد. بهار دروازه تحول است و آرزوي همه در حلول اين فصل رسيدن به بهترين حال‌ها است. ليكن اين كاميابي در يافتن رمز خزان زرد پاييز و جامه سپيد زمستان نيز نهفته است و با درك حكمتي فزونتر از زيبايي نوروز است كه مي‌شود انتظار سال نكو را از بهار تازه رسش داشت.

   امسال بنا بر اسطوره‌ها و باورهاي كهن خود را سوار بر گرده گاوي مي‌دانيم كه نشان از هر چه داشته باشد در فرهنگ عاميانه و گفتار عوامانه خطابش به موجودي كمابيش شبيه خر است و ارج و قربي بيش از آن برايش قائل نيستند. باشد كه در پايان سواري از اين گاو كه ظاهراً كلي هم محسنات در وصف سال منسوب به آن برشمرده‌اند قدري بر مرتبه آدميتمان افزوده گردد و براي رام كردن حيوان درون مهيّايمان كند. آمين!

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   از همان اولش هم معلوم بود كه اين كاره نيستي و حداقل ديگر مرد اين ميدان جديد نبودي و خودت هم خوب مي‌دانستي كه اين تو بميري‌ها ديگر از آن تو بميري‌ها نيست. اگر هم پا پيش گذاشتي و چندي خودي نشان دادي براي خالي نبودن عرصه بود و پاسخي ملايم به آنها كه هنوز تو را قهرمان سوار بر اسب سفيد مي‌ديدند كه قرار بود به عالم رؤيايشان ببري. اصلاً همان بار اولي هم كه به اصرار اطرافيان آمدي و تا آخر با هزار مكافات ماندي، اهلش نبودي و خيلي زود جا زدي و قافيه را باختي و تنها شمايلي از تو ماند با لبخندي ژكند كه سردي‌اش هويدا بود و تلخي‌اش نيز به چشم مي‌زد. تو همان روزها براي من و خيلي‌هاي ديگر دستت رو شده بود و بيخود نبود كه اصطلاح «سوپاپ اطمينان» را برايت ساخته بودند. پاييز 77 و قتل‌هاي زنجيره‌اي‌اش، تابستان 78 و كوي دانشگاه‌اش و بهار 79 و خزان مطبوعاتي‌اش همگي تيرهاي خلاصي بودند كه تو يكي يكي خود را در برابر آماج آنها قرار دادي و رفته رفته هم رفتي به همانجايي كه ديگر برنگشتي و ديديم كه برگشتني هم نبودي!

   و حالا خوشحالم! خوشحالم از اينكه ديگر به خاطر رأي ندادنم به تو در خرداد 80 ذره‌اي شك و ترديد ندارم و ابداً افسوس هم نمي‌خورم و غمم فقط مُهري است كه بابت «حماسه دوم خرداد» بر شناسنامه‌ام خورده و چونان داغ ننگي است بر پيشاني‌ام و حسرتي است تا هميشه! زهي خيال باطل؛ آخر مگر مي‌شود كه حماسه‌ مردمي به آن سترگي را در دستان موجود حقير و مستأصلي همچو تو ديد و موج به قهقرا رفتنش را نظاره‌گر نبود؟! تو نه گاو نر بودي و نه مرد كهن و همين شد كه خرمن كوفتنت شامورتي بازي بود و خوب نرقصيدنت را هم گردن كجي‌هاي اتاق انداختي و به جاي گزارش و بيلان عملكرد ساليانه، مدام آمار و نمودارهاي بحران‌هايت را به همه نشان دادي و مي‌خواستي كه همه بدانند اگر كاري از پيش نبردي تقصير تو نبوده و گناهش از بحران‌هاي سه روز يكباري است كه گريبانگيرت شده است!

   وقتي آمدن يا نيامدنت را منوط به حضور آن رفيق قديمي و بازنشسته‌ات كردي، درست مثل بچه‌هايي شده بودي كه خودشان را پشت سر پدر يا برادر بزرگترشان قايم مي‌كنند كه مبادا آسيبي به آنها برسد و كسي به آنها بگويد بالاي چشمشان ابروست! اين قهر و نازهاي اخيرت اگر براي ما آب نداشت اما لااقل براي تو يكي نان داشت و صاحب يكي از ركوردهاي دست نيافتني‌ شدي و با حضور فقط 37 روزه در بين كانديداهاي رياست جمهوري به كوتاهترين زمان ممكن براي اين نمايش مضحك رسيدي و همين كه غوغاي شب عيد و تعطيلي دو هفته‌اي مطبوعات و سكوت خبري پيامدش از راه رسيد تو هم فرار را بر قرار ترجيح دادي و خودت را از چشم همه پنهان كردي تا در اين ميان آب‌ها از آسياب بيفتد و بعدش هم «حاجي حاجي مكه!». اما اين نيامدنت از يك جهت هم خوب شد. تو ديگر براي هميشه رفتي و همان يك ذره اعتبار و وجهه‌اي را هم كه داشتي دو دستي زير پا گذاشتي و له‌اش كردي كه ديگر نباشد، چون ديگر از اين به بعد نه كسي به قول تو اعتماد مي‌كند و پشتت مي‌ايستد و نه خودت مي‌خواهي كه باشي.

   شايد اصلاً همان كنج كتابخانه ملي براي آدم منفعل و مردّدي مثل تو بهتر بود تا پشت ميز اتاقت نم نم چاي قند پهلويت را بخوري و خرد خرد كتاب‌هاي فلسفي‌ات را بخواني و پيپت را بكشي و آخر ماه هم جيره و مواجبت را بگيري و براي خودت از آن قباهاي خوشگل بدوزي و عباهاي خوشدوخت بخري! مطمئنم كه ديگر تا دنيا دنياست پايت را داخل اين «دايره سياست» نمي‌گذاري، كه اصلاً راهت نمي‌دهند و ديگر كسي تره هم برايت خرد نمي‌كند و تحويلت نمي‌گيرد. اما اگر روزي خواستي حتي از فاصله چند صد متري آن هم بگذري بهتر است كه گره از عمامه خوش پيچت بگشايي و آن را همچون سرپوش زنان روي سرت بكشي. … حالم را به هم زدي سيّد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   « استراتژي ما اين است تا دشمن را از درون نابود كنيم و بر او از طريق خودش پيروز شويم ... ملت رقيب بايد از نظر روحي ضعيف و آماده براي تسليم باشد و بايد از نظر اخلاقي به انفعال افتاده باشد، پيش از آنكه مجاز باشد عملي نظامي به انديشه آيد ... آنكس كه جنگ را در جبهه تجربه كرده باشد طالب قرباني‌هاي جديد نخواهد بود، اگر بتواند از آن اجتناب كند! ... پريشاني احساس، كشمكش در حوزه احساسات، بي‌تصميمي، وحشت زدگي، اينها سلاح‌هاي ما هستند! ... شما كه با تاريخ انقلاب‌ها آشنا هستيد، هميشه همينطور است؛ طبقات حاكم ضايع مي‌شوند. چرا؟ يأس و باور به شكست، آنها ديگر هيچ اراده‌اي ندارند. تعاليم انقلاب، اين است راز و رمز استراتژي جديد … اگر ناآرامي‌هاي اجتماعي حاكم شده باشند، آن موقع است كه زمان لازم ماست! »

   اين حرف‌ها از آن خيلي از آدم‌هاي امروزي مي‌تواند باشد؛ البته آدم كه مي‌گويم مشخص است منظور عوام الناس نيست بلكه آدم‌هاي اهلش، آدم‌هاي دنياي سياست، سياستمداران و بهتر بگويم رهبران، چرا كه اين حرف‌ها در دهان هر سياستمداري هم نمي‌چرخد! مصداق اين سخنان مي‌تواند در مورد هر يك از رهبران امروز جهان هم به كار رود. اما اين عبارات از قول كسي است كه امروز ديگر افول كرده و نامش رنگ كهنگي تاريخ را به خود گرفته است. اين جملات حاصل تراوشات ذهن ماليخوليايي «آدولف هيتلر» در روزهاي قبل از شكست تلخش در جنگ دوم جهاني است. روزهايي كه او روي ابرها قدم مي‌زد و ستاره اقبالش به حضيض خاك فرو افتاده بود و آنگونه شد كه همه مي‌دانند و سرنوشتش او را بدانجا كشاند كه همه از آن باخبرند.

   اما اين طرز تفكر و نكات نغز نهفته در كنه آن داراي معنايي پارادوكسيكال است و تيغي است دو لبه. شايد از جهتي بشود شكست هيتلر را به نوعي به كژانديشي او در اين باره نسبت داد، اما در ديگر سو نظرگاه او پيامي است براي آنان كه در طرف مقابل جرياناتي كمابيش مشابه وي قرار گرفته‌اند و زنگ خطري است، البته براي عاقلان! اين تئوري و اين تز سياسي هر چند در مورد اين شخص بخصوص به شكست انجاميده و واضعش ناكام مانده است، اما اين به معني هدم ابدي‌اش نيست و نشان از نقصان كلي‌اش نمي‌توان دانست.

   امروز رهبر ابر قدرت نه چندان قبراقِ جهانِ به زعم خيلي‌ها تك قطبي، شعار «تغيير» را سر داده و به دنبال اين «تغيير» سلاح جديدي را نيز از زمين برداشته و ششلول سلف گاوچران تگزاسي خود را به كناري نهاده است. آيا نمي‌شود پنداشت و نمي‌توان اين امكان را محتمل دانست كه آنچه او از اين منظر در سر مي‌پروراند و با اين شعار به پيش مي‌راند، مي‌تواند نسبتي هر چند اندك با منويّات آن پيشواي آلماني داشته باشد و اصلاً مگر نمي‌گويند تاريخ تكرار مي‌شود؟! تاريخ تكرار مي‌شود، اما انسان خردمند خطاي گذشتگان را تكرار نمي‌كند. واي بر ما اگر منادي شعار «تغيير» از تاريخ و آدم‌هايش عبرت گرفته باشد!

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   دكتر (؟!) محمود احمدي‌نژاد در مدت بيش از سه سال و نيمي كه بر مسند رياست جمهوري نشسته علاوه بر تصدي اين مقام كه جزء وظايف قانوني و حقوق طبيعي ايشان است كاركردهاي بسيار ديگري را نيز در حوزه‌هاي مختلف اجتماعي، فرهنگي و سياسي ايفا كرده كه حجم عظيم لطيفه‌ها، پيام‌هاي كوتاه و تصاوير كاريكاتورگونه‌اي كه از وي منتشر شده خود دليلي بر اين مدعاست. در اين ميان يكي از بارزترين وجوه شخصيتي آقاي دكتر زنده كردن خاطرات بسياري از شخصيت‌هاي تلويزيوني و مخصوصاً كارتوني براي گروه‌هاي سنّي مختلف است كه از اين ميان مي‌توان به زوج‌هاي معروف «پت و مت» و «للك و بلك» و تك ستاره‌هايي مثل «زبل‌خان» و «ميتي‌كومان» اشاره كرد و البته نقش «اصلان غمخوار» (يا به قول بازيگر قزويني‌اش: «گمخوار»!) با هنرمندي محمود بصيري در سريال تلويزيوني «آرايشگاه زيبا» را هم نمي‌توان در شباهت بي‌مانندش به اين «معجزه هزاره سوم» از ياد برد.

   اما آقاي دكتر در اجراي سياست‌هاي عدالت محور و رفع تبعيض خود كه مبناي اصلي رويكرد وي در حوزه مديريتش بوده نوستالژي بازي را به اوج خود رسانده و بي‌درنگ شخصيت معروف و جهاني «رابين هود» را به ذهن همگان متبادر مي‌كند و ما به ازاي ديگري براي او در اين زمينه نمي‌توان يافت و اگر رابين هود به اقتضاي شرايط زمان و مكان و پرسوناژ داستاني‌اش صاحب آن كلاه معروف بود و به واسطه آن در ميان مردم شناخته مي‌شد، دكتر ما هم با كاپشن معروفش زبانزد شده و نه تنها در ايران بلكه در كل دنيا ايشان را با همان تن‌پوش معروفشان مي‌شناسند و اصلاً اين نوع از كاپشن كه ظاهراً خاستگاه اصلي‌اش كشور چين است، Brand احمدي‌نژاد را بدون در نظر گرفتن قانون Copyright از آن خود كرده است و فقط با اين نام است كه شناخته مي‌شود.

   رابين هود ايراني كه با شعار «گرفتن از اغنيا و توزيع ميان فقرا» پا در ميدان سياست گذاشت در سفرهاي ماركوپولوگونه‌اش به اطراف و اكناف كشور با دست و دلبازي فراوان اين سيستم توزيعي جديد را به اجرا در آورد و بسياري را نمك‌گير كرد؛ هر چند بماند كه بخش اول اين قضيه كه «گرفتن از اغنيا» بود فقط در حدّ حرف و شعار و تهديد و پرونده سازي باقي ماند و رقم‌هاي گم شده در بودجه و مبالغ اهدايي وزارت نفت جاي آن را گرفت و در واقع به نام «مردم» و به كام «دكتر» شد. اما در كنار اين كمك‌هاي مستقيم مالي كه حكم «شيريني» را داشت و هر شهروند نامه به دستي را از نهاد رياست جمهوري بي‌نصيب نمي‌گذاشت، براي آباداني و رفع تبعيض نيز در هر يك از اين سفرها و در جلسه‌اي چند ساعته اجراي صدها طرح عمراني و پروژه‌هاي صنعتي و زيربنايي نيز به تصويب مي‌رسيد كه هر يك از مصوباتش به قواره طرحي ملي بود و بودجه‌هاي مورد نياز براي اجراي هر كدام از آنها رقم‌هاي ميلياردي را طلب مي‌كرد و اينها ديگر با مبالغ اهدايي وزارت نفت و ارقام برداشتي از صندوق ذخيره ارزي قابل پرداخت نبود و نياز به سوراخ دعاي بزرگتري داشت!

   از اين رو تئوريسين‌هاي دولت نهم و در رأس آنها جناب آقاي دكتر با موضوع «طرح تحول اقتصادي» به ميدان آمدند و با نويد دگرگوني شرايط اقتصادي كشور با اجراي اين طرح بر نقطه حساسي دست گذاشتند كه همانا حذف يكباره تمامي يارانه‌هاي دولتي در سال 1388 و اختصاص بخشي از آن به گروه‌هاي محروم اجتماعي و بخشي ديگر به انجام پروژه‌هاي عمراني و صنعتي بود كه آن را تنها نسخه نجاتبخش اقتصاد كشور مي‌دانستند و يگانه راه سعادت شهروندان ايراني و بهبود وضع معيشتي آنها. هر چند ابعاد اين تصميم مخاطره‌آميز در حدّ همان فروش نان و آب و برق و گاز و بنزين به قيمت واقعي آنها براي مردم عادي و كارشناسان اقتصادي غير قابل هضم و شتابزده مي‌نمود، اما به هر روي اين طرح در قالب بودجه سال 1388 دولت گنجانده و روانه مجلس شد و با كش و قوس‌هاي فراوان كليات آن در كميسيون تلفيق به تصويب رسيد و مقرر شد كه از محل آزاد سازي اين قيمت‌ها مبلغ چشمگير 8500 ميليارد تومان نصيب دولت شود تا آن را براي اجراي طرح‌هاي فوق‌الذكر مصروف دارد. اما بالاخره پس از نامه هشدارآميز گروهي از اقتصاددانان و اعتراض مستقيم برخي از مسئولان رده بالا به اين تصميم، در آخرين حلقه تصويب بودجه و آنجا كه براي بحث بر سر جزئيات به صحن علني مجلس آمد ترمز اين طرح بلندپروازانه كشيده شد و با مخالفت نمايندگان و البته اعتراض متقابل دولتي‌هاي مغبون از شمار بودجه خارج و مقرر شد كه از طريق ديگر و با برنامه مناسب‌تري اين مبلغ جايگزين و از بودجه‌هاي عمراني و هزينه‌هاي دولتي در ساير بخش‌ها كاسته شود.

   اين فقط يك روي قضيه است و صرفاً بازي كردن با اعداد و ارقامي است كه به صدها شكل ديگر نيز قابل چينش و دستكاري است و در نهايت نيز حساب و كتاب چندان روشني ندارد (نمونه‌اش هم گزارش تفريغ بودجه سال 1386 توسط ديوان محاسبات كشور!)؛ اما طرف ديگر آن مسئله مهم اجراي سياست‌هاي مصوب دولت نهم در سال سرنوشت‌ساز پايان دوره خود است كه هم صحنه رويارويي با رقبا در انتخابات دهم را در پيش رو دارد و هم مطالبات اجتماعي مردمي را كه در سفرهاي استاني قول‌ها گرفته‌اند و طوماري از مصوبات جلسات آن را به حافظه سپرده‌اند. محروم كردن دولت آقاي دكتر از مبلغ بزرگ 8500 ميليارد توماني و اجبار به كسر از هزينه‌هاي جاري و بودجه‌هاي عمراني يك شكست مطلق و تير خلاص بر پيكر رابين هود ايراني به حساب مي‌آيد كه سيستم «صدقه دولتي» وي را با نقصان جدي مواجه مي‌كند و انبوهي از ساخت و سازهاي نيمه تمام و كلنگ‌هاي بر زمين كوبيده‌اش را زمينگير مي‌نمايد.

   سنگ بزرگ باز هم نشان از نزدن شد، اما عواقب اين نزدن شايد در نهايت به يك خودزني آشكار منتهي شود كه خيلي‌هاي ديگر را نيز با خود فرو ببلعد و شايد هم بساط يك فرافكني گسترده را مهيّا نمايد كه تقصير هر چه كاستي است را به گردن ديگران بياندازد و دامان خدمتگزاران دولت نهم را از هر گناه احتمالي مبرّا گرداند. آنچه در اين ميان اهميت دارد باز پس گرفتن اهرم تبليغاتي كارساز از دست آقاي دكتر و همكارانشان است كه در سال آينده رقابت سخت و معناداري را با هر دو گروه اينك معترض و دور از قدرت مانده را در پيش دارند و كسب آراء مردم نواحي محروم و نابرخوردار براي آنان حكم نوشدارويي را داشت كه اينك چشم اسفنديارشان شده و با اين اوضاع و احوال بايد با تجديد نظر در سياست‌هاي خود استراتژي جديدي را جهت پيشبرد سياست‌هاي خود در چند ماهه باقيمانده از عمر دولت نهم و روزهاي پس از پيروزي احتمالي در انتخابات دهم اتخاذ نمايند. آيا باز هم رابين هود منتخب مردم «شروود» خواهد بود؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   همين چندي پيش بود كه از قول ميخائيل گورباچف آخرين رهبر اتحاد جماهير شوروي نقل شد امروز دنيا به جايي رسيده است كه مي‌بايست از ميان انديشه‌هاي سوسياليسم و ليبراليسم به دنبال راه حل ميانه‌اي بگردد كه هم چيزي به غير از اين «ايسم»ها باشد و هم نقاط قوت هر دو طرف اين جبهه را در خود ببيند. او كه به دست خود و در يك انتحار سياسي تيشه به ريشة سوسياليسم زده بود و كشور سردمدار اين انديشه را در يك زلزلة سياسي تكه پاره كرده بود، اينك به ناكارآمدي ليبراليسمِ تنها مانده در جهان تك قطبي نيز تاخته و به سر رسيدن عمر آن را نيز اعلام كرده است.

   روزهايي كه هر يك از جمهوري‌هاي اقماري اتحاد سرخ در نمايشي فاتحانه اعلام استقلال نمودند و آنگاه كه در قلب اروپا ديوار و حصار برلين فرو ريخت و مردم رهيده از جبهه شرق بر ويرانه‌هاي آن جشن پيروزي گرفتند و شادي و پايكوبي كردند شايد هر شاهد و ناظري چيزي جز استيلا و پيروزي همه جانبه ليبراليسم و سرمايه‌داري را در سال‌هاي مابعد آن در ذهن خود تصور نمي‌كرد و سردمداران دنياي غرب نيز خود را برنده نبردي مي‌ديدند كه در جبهة خالي مانده مقابلشان كسي را ياراي برابري با آنها نيست و پر بيراه هم نبود و به نسبت بسيار زيادي اين موضوع به واقعيت پيوست و غربي‌هاي سرمست روز به روز فربه‌تر شدند و دشمنان شرقي‌شان يا پرچم سفيد تسليم برافراشتند و يا در يك دگرديسي آشكار نقبي به انديشه طرف مقابل زدند و دچار استحاله‌اي معنادار شدند.

   اما اين يكه تازي عمرش كوتاه بود و در ابتداي دهه دوم پس از آن فروپاشي تاريخي اين بار در قلب ابرقدرت تنها، چيزي فرو ريخت كه اثراتش كم از آن واقعه نبود و برج‌هاي دوقلوي سر به فلك كشيده‌اي كه در چشم بر هم زدني بر زمين نشستند زمزمه‌هاي آغاز يك پايان شدند و زنگ خطر را در اردوگاه غرب به صدا درآوردند. دكترين هژموني نظامي ابرقدرت زخم خورده خيلي سريع به صحنه آمد و بر آن شد كه سرنوشت جهانِ در يد قدرتش را به ضرب گلوله و به زور ماشه تعيين كند و تغيير دهد. تيرها يكي يكي به سنگ خورد و نشد آنچه انتظارش مي‌رفت و اوضاع آنگونه شد كه شعار پرمعناي «Cahnge» جانشين قدرت غالب گشت و مورد اقبال نيز واقع شد. اما آنچه اين «تغيير» را تسهيل نمود و ضرورت بخشيد تركيدن حباب اقتصاد ليبرال بود كه دامنه امواجش تا دور دست‌ها هم رفت و كل دنيا را در يك سونامي اقتصادي درنورديد و پوشالي بودن خيلي از اعداد و ارقام را عيان كرد و بي‌پشتوانه بودن بسياري از نظريات همسو با‌ آن را به اثبات رساند.

   اينك اين كل دنياست كه ضرورت اين «تغيير» را بيش از پيش احساس مي‌كند و اينگونه است كه همه به دنبال راه ميانه‌ا‌ي از بين سياست‌هاي چپ‌روانه و انديشه‌هاي راست‌گرايانه مي‌گردند و بر آنند تا از ميان «عدالت اجتماعي» و «بازار آزاد»، متاعي در خور انسان امروز بيابند و از تحديد قدرت دولتي و تهديد حقوق شهروندي به راه حل راه گشايي برسند. وقتي كه در ديدار اخير وزراي امور خارجه آمريكا و روسيه بسته هدية سمبليكي در مقابل چشم متعجب خبرنگاران و رسانه‌هاي گروهي و ناظران تلويزيوني از طرف مقام آمريكايي به همتاي روسي‌اش اهدا شد كه روي آن عبارت «آغاز دوباره» نوشته شده بود و دكمة تعبيه شده روي آن را نيز هر دو نفر و دست در دست يكديگر فشردند تا اين پروژه جديد «كليد» بخورد، اين ديگر بر همگان عيان شد كه دنيا از روزهايي كه ابرقدرت‌هايش موشك‌هاي هسته‌اي‌شان را به سوي يكديگر نشانه رفته و دستشان را روي ماشه‌اش گذاشته بودند خيلي دور شده است و امروز سران همان كشورها دستشان را روي كليدي مي‌فشارند كه پيامدش نه شليك موشك بلكه «آغاز دوباره» است.

   «آغاز دوباره» هديه‌اي از طرف همان‌هايي است كه در ظاهر رهبري جهان تك قطبي را يدك مي‌كشيدند و پيشكش به آناني است كه مغلوب جنگ سرد شدند، اما در واقع اين نشانه‌اي است از شكست مطلق انديشه‌هاي قدرتمدارِ پيش از اين و نمادي است از تلاش جهاني براي دستيابي به رهيافتي جديد در زندگي بشر امروز. بايد ديد كه از دل اين «آغاز دوباره» كدام «ايسم» پرطمطراق ديگري متولد مي‌شود و چه پنجره جديدي به روي دنياي خسته و شكست خوردة امروز مي‌گشايد. اينك ما در آستانه‌ايم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   درست از همان زماني كه ايده‌آليست‌هاي ساده‌انگار وطني، «صدور انقلاب» را نيز جزء صادرات غيرنفتي‌شان قرار دادند و بر اجراي آن اصرار ورزيدند و شعارهايي نظير «جنگ، جنگ، تا رفع فتنه در جهان» و «راه قدس از كربلا مي‌گذرد» را بر زبان جاري ساختند، دشمني ديرين و زخم كهنة نفرت رژيم‌هاي محافظه‌كار عرب منطقه و رهبران آن را به جان خريدند و آنگونه شد كه اين كشورهاي اكثراً كوچك و بعضاً بزرگ كه تاريخ استقلال همه‌شان سرجمع به 300-200 سال هم نمي‌رسد و به جز دلارهاي خداداد نفتي كه جيبشان را انباشته بود چيزي در چنته نداشتند، در اقدامي زيركانه و حساب شده و با وحدتي كم‌نظير دست در دست يكديگر داده و با حمايت رژيم عراق در جنگ بر عليه همسايه فارس‌زبانشان، كمر به فروپاشي نظام سياسي كشوري بستند كه آن را دشمن شماره يك خود مي‌انگاشتند و علاوه بر كينه تاريخي و حسّ تحقير هميشگي كه در برابر اين كشورِ ديرپا در دل داشتند با احساس شروع فصل تازه‌اي از تحولات سياسي منطقه‌اي و بيم خطر از جانب صادركنندگان دوآتشة انقلاب، ديوار دفاعي محكمي را در برابر اين كالاي وارداتي جديد تشكيل دادند كه شرح اقدامات و مواضع آنها در اين زمينه تنها محدود به همان درگيري نظامي نشد و هزينه‌شان را از آن دلارهاي ميلياردي پيشكش به «سردار قادسيه» و «شهسوار عرب» بالاتر برده و جبهه گسترده‌تري را در برابر قوم عجم گشودند.

   برخوردهاي تحقيرآميز حكومت آل‌سعود در عربستان با زائران ايراني كه اوج آن حملة وحشيانه پليس اين كشور به كاروان حجاج در همان سال‌هاي دهه اول انقلاب بود و تحريم‌ها و كاهش سهميه زوّار ايران، رويارويي خصمانه با تيم‌هاي ورزشي ايران به خصوص در طول سال‌هاي جنگ هشت ساله، اتخاذ سياست‌هاي بازدارنده و اقدامات يكجانبه در مجامع جهاني بر ضد دولت ايران و ادعاي مالكيت و طرح دعاوي حقوقي بر سر تماميت ارضي ايران تا اقدامات ضد فرهنگي نظير تحريف واقعيات تاريخي و جعل عناوين و اسامي فارسي جغرافياي منطقه و حتي مصادره دانشمندان و مشاهير و ادباي ايراني‌الاصل به نفع خود و زدن برچسب عربي بر آنها تنها بخشي از اين اقدامات و گوشه‌اي از اين رويارويي عرب و عجم در منطقه هميشه بحراني خاورميانه است كه شرح بيشترش در اين مقال نمي‌گنجد و «يك سينه سخن» مي‌طلبد!

   اما با همه اين تفاسير و با تمام وجوه روشنِ چنين دشمني گسترده‌اي، دولتمردان ايراني بنا به آنچه شايد بتوان به عنوان علقه‌هاي مذهبي و احساسات اسلامگرايانه از آن نام برد همواره موضعي نرم‌خويانه و مداراگر را در برابر همتايان عرب خود در پيش گرفته‌اند و هيچ گاه پاسخ چندان محكمي به اين درشتي‌ها و ستيزه‌جويي‌ها نداده‌اند و همواره از اصطلاح سؤال‌برانگيز «كشور دوست و برادر» براي مورد خطاب قرار دادن هر يك از اين همسايه‌هاي جنوبي استفاده كرده و پيشينه مشترك ديني و اشتراكات فرهنگي را دستمايه مناسبات خود قرار داده‌اند و هرگز از در مقابله به مثل وارد نشده و تحركات مزبوحانه رژيم‌هاي عرب را با اقداماتي مشابه پاسخ نگفته‌اند.

   وابستگي كامل و آشكار اين حكومت‌ها به ابرقدرت آمريكا و روابط مستحكم و استراتژيكي كه با اين كشور دارند در تقابل كامل با سياست‌هاي جمهوري اسلامي و نيّات منطقه‌اي سران آن است و موضع‌گيري در برابر مسئله عربي-اسلامي «فلسطين» نيز از ديگر نقاط اين افتراق سياسي است. نفوذ روزافزون ايران در ميان گروه‌هاي مقاومت لبناني و فلسطيني در برابر سياست‌هاي سازشكارانه سران عرب كه شايد اگر حساسيت ملت‌هاي منطقه نبود تا به حال دست دوستي به سوي اسرائيلي‌ها دراز كرده بودند، شايد بزرگترين كشمكش و بارزترين اختلاف ايراني-عربي منطقه باشد و در ساية آن تحركات نظامي ايران و برنامه‌هاي تسليحاتي كه دستيابي به انرژي هسته‌اي، جديدترين و جدي‌ترين فاز آن است را شايد بتوان به عنوان زمينه‌ساز اصلي اقدامات تفرقه‌انگيز سال‌هاي اخير به حساب آورد.

   تمامي اين عوامل كه نه به يكباره بلكه در طول ساليان گرد آمده و به نقطه ناخوشايند امروز رسيده است، دستماية طرح نظريات ضد ايراني و تحركات پيامد آن است كه از اظهارات شديداً خصمانه وزراي امور خارجه عرب در مورد خطرناك خواندن قدرت ايران براي كشورهاي منطقه تا برخورد معني‌دار حاكمان محلي اميرنشين امارات كه به گواه دوست و دشمن بخش اعظم رونق اقتصادي خود را مديون حضور گسترده تجار و كسبه و توريست‌هاي ايراني هستند و موضع‌گيري خنده‌آور دولت بحرين در برابر اظهارات و مقايسه تاريخي يكي از سران سابق روحاني ايران در مورد حق حاكميت سرزميني خود را به دنبال مي‌آورد و در مقابل، ادعاهاي مكرر امارات در مورد مالكيت جزاير سه‌گانه و برخورد زشت و توهين‌آميز مرزبانان اين كشور با اتباع ايراني و غصب عنوان خليج جنوبي ايران توسط اعراب را بي‌پاسخ مي‌گذارد!

   اينكه در حساب و كتاب‌ها و بده بستان‌هاي سياسي مردان عرصه قدرت نظام جمهوري اسلامي، اين كشمكش سياسي و اين جنگ‌هاي لفظي چه سود و فايده‌اي را نصيب حاكميت ايران مي‌گرداند و در مقابل اين هزينه‌ها چه عايدي از اين جريانات دارند خيلي روشن نيست و سابقة نه چندان مثبت سياست خارجي ايران در چنين معادلاتي در طول سه دهه گذشته، نكته اميدبخش و فصل روشني را از اين منازعات بي‌پايان به چشم نمي‌آورد. اما حداقل در بعد داخلي و در مواجهه با افكار عمومي جامعة ميهن پرست ايراني شايسته است كه اقدامي در خور و برخوردي به جا با چنين تحركات غيرمنطقي به طور قاطع و به شكل بازدارنده صورت پذيرد و بر پايه اصل حاكميت ملي و حفظ تماميت ارضي و در دفاع از حقانيت تاريخي كشور بزرگي مثل ايران، مقابله به مثل شود و دستگاه ديپلماسي جمهوري اسلامي راه را بر چنين گستاخي‌هاي آشكار و زياده‌خواهي‌هاي زيانبار ببندد.

   دريغ است كه كشور ايران با سابقة تمدن درخشان و فرهنگ گرانسنگ و بهره‌گيري از ظرفيت‌هاي عظيم مادي و معنوي و انساني، با وسعت و جمعيتي به مراتب بيش از خيلي از كشورهاي عرب منطقه و با سهم قابل توجهي كه در عرصه مناسبات بين‌المللي دارد، اينچنين از موضع انفعالي در مواجهه با هجمه‌اي قرار گيرد كه طرف مقابلش نه به واسطه جايگاه ژئوپلتيك و نه در مقام ظرفيت‌هاي انساني، فرهنگي و تاريخي به هيچ عنوان قابل مقايسه با طرف ايراني نيست و تحقيري بيش از اين نمي‌توان متصور شد كه جماعتي زبون، فاسد، وابسته و زنباره كه حتي هيچ پايگاه داخلي محكمي ندارند و بندشان در دست كسان ديگري است، اينگونه بر هويت تاريخي و شرافت انساني ملتي بتازند و موج تهمت و ناسزا را نثارشان كنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   31 شهريور 1359 و روزهاي كشدار و پرمخاطرة هشت سالة بعد از آن را حداقل مردمان خوزستان و به خصوص شهروندان آبادان و خرمشهر هيچ گاه از ياد نخواهند برد و بعيد است كه نسل‌هاي بعدشان نيز از وقايع آن دوران تأثير و تأثر نپذيرند و به همين راحتي خاطرات آن سال‌ها از ذهنشان پاك شود و رنجش از جانشان زدوده گردد. خرمشهري كه با خاك يكسان شد و تمام داشته‌هايش اعم از لوازم سادة خانه‌هاي محقر مردم تا انبارهاي پر و پيمان بندر و گمركش توسط نظاميان چپاولگر عرب به تاراج رفت و از تمام نام و آوازه‌اش چيزي جز تلي از آوار و رودي از خون بر جا نماند و «خونين شهر» شد و آباداني كه با همة هيمنه و جلوه‌هاي مدرن زندگي شهري آن روزگاران پس از مقاومتي جانكاه و نبردي نابرابر به شهر متروكي تبديل شد كه بيشتر به روستاهاي ساكنان بدوي همان نواحي شباهت يافت و كمتر نشاني از آباداني در آن ديده مي‌شد، محال است كه زخم آن جنگ بيرحمانه از كنه وجودشان برداشته شود و تا دنيا دنياست بايست كه با درد مزمن آن روزها بسوزند و بسازند و حسرتخوارانه به مرور خاطرات ايام گذشته بپردازند و به همان «روزي، روزگاري»ها دلخوش باشند.

   آوارگي مردمان اين دو شهر در سال‌هاي آن جنگ هشت ساله و تبعات و حواشي‌اش نسلي را از پا انداخت كه ديگر يا تاب برخاستنش نبود و زمينگير شد و يا اگر برخاست، ديگر كمر راست نكرد و فقط روزگار گذراند و زنده ماند! رنج اين مردمان را فقط خودشان مي‌دانند و دردشان را نيز فقط خودشان با تمام پوست و گوشت و رگ و پي‌شان احساس كرده‌اند و قلم قاصر است از بيان آن و زبان كم مي‌آورد در برابر واگويه‌هايش؛ و تازه آن روزهاي سياه، اول راه بود و مبتدايي بود براي سيه‌روزي‌هاي پيامد آن! با فروكش كردن آتش جنگ و دست كشيدن ياغيان افراطي درگير در آن از كشت و كشتار و بمب و گلوله، خيلي زودتر از آنچه كه حتي بشود فكرش را كرد اسم اين دو شهر از سياهه روزگار قلم خورد و به جز ذكر مناسبتي از آن سال‌هاي رفته و بيان خاطراتي چند، چيزي را براي مردم آشيان از كف دادة آن ديار به ارمغان نياورد و رهاوردي را براي اين مهاجران خانه به دوش در بر نداشت و اينگونه شد كه اگر مثلاً امروز غريبه‌اي پس از گذر 20 سال از آخرين روزهاي جنگ قدم در اين شهرها بگذارد مي‌تواند به راحتي فضاي شهري «جنگزده» را درك كند و وضعيت خاص و شرايط نابهنجار ساكنانش را به چشم ببيند. آري! 20 سال از واپسين روزهاي آن لشكركشي گذشته و اين 20 سال عمري است كه اصلاً مي‌شود شهري را از نو ساخت و ويرانه‌اي را آباد كرد. اما در سايه فراموشي‌ها و غفلت‌هاي روزگار هنوز كه هنوز است رنگ غم از پيشاني آبادان و خرمشهر زدوده نشده و خاك نوميدي از دامانش برنگرفته‌اند و به هر انگيزة ناگفته و نانوشته‌اي انگار تعمداً بناست كه آن سرزمين همچنان به همان شكل باقي بماند و آدم‌هايش نيز!

   اما در سوي ديگر قضيه مرداني كه سنگ همان روزها را به سينه مي‌زنند و خاطرات آن سال‌ها سند افتخار و حقانيت‌شان شده است، در وادي سياست گام به راه ديگري نهاده‌اند و رو به سوي ديگري دارند. از زمانيكه حكومت صدام حسين با حمله نظامي ارتش آمريكا ساقط شد و گروه‌هاي سياسي مختلف در آن كشور بحران‌زده سر برآوردند، سران فرصت‌طلب و منفعت‌جوي حكومت ايران نيز در پي كسب جاي پايي و اهرم قدرتي (و نه از روي ملاحظه منافع ملت و خواست مردم!) به شكلي فراگير و اثرگذار قدم در راه دوستي و مراوده با اين همسايه تا ديروز «دشمن» و امروز «برادر» شده گذاشته‌اند و روز به روز هم بر شدت آن افزوده‌اند و به دنبال تعميق آنند. سيل عظيم سرمايه‌هايي كه به اسم بازسازي عتبات عاليات و ساخت زيربناهاي شهرهاي مذهبي عراق از جيب مردم ايران خارج و به سوي همسايه عراقي سرازير شده ناگفتني است و باورنكردني. حجم بزرگ عمليات عمراني كه در اين شهرها از سوي ايراني‌ها در حال انجام است شايد در هيچ يك از شهرهاي داخل كشور خودمان نظير نداشته باشد و مديريت و خواستي كه پشت اين قضيه را گرفته، در نوع خود سؤال‌برانگيز و رازآلود است. اين گونه اقدامات مستمسكي شده براي سران نظام جمهوري اسلامي كه در پي سياست‌هاي منطقه‌اي خود در صدد نفوذ هر چه بيشتر در ميان گروه‌هاي سياسي همفكر خود مي‌باشند و ايجاد پايگاه‌هاي فرامرزي براي نيل به اهداف و مقاصد ايدئولوژيكي كه به دنبال آن هستند و از اثراتش سود مي‌جويند.

   در مقابل، حاكمان تازه به مسند نشسته عراقي نيز كه هنوز به مرحله تثبيت قدرت نرسيده و تا زمان اجراي سياست‌هاي دلخواه خود فاصله نسبتاً درازي دارند، فرصت پيش آمده را مغتنم شمرده و آنها نيز از در دوستي با همتايان ايراني خود وارد شده و در رابطه‌اي مصلحت‌جويانه با شدت تمام از اين امكان باد آورده استفاده مي‌كنند و از مواهب اين اقبال ايراني‌ها سود مي‌جويند و در پي رفت و آمدهاي سياسي مكرر بين مقامات دو طرف و گفتمان‌هاي محبت‌آميزي كه در ميان آنها در حال جريان است، حتي پا را از گليم خود فراتر نهاده و بحث بخشيده شدن غرامت جنگي را كه بنا به مصوبه شوراي امنيت سازمان ملل متحد مي‌بايست توسط طرف عراقي پرداخت شود، پيش كشيده‌اند و موضوعي را كه سال‌هاي سال از طرف بسياري مردمان دلسوز و وطن‌پرست ايراني گوشزد و پيگيري شده است به سمت مسئله‌اي دوستانه و امري علي‌السويه پيش برده‌اند.

   به راستي تفكرات خاص ايدئولوژيك و متعصبانة سران جمهوري اسلامي تا به چه اندازه مي‌تواند اهميت يابد كه بر مسائل مهمي مانند منافع ملي و حقوق شهروندي و احساسات و عواطف مردم اين كشور برتري يابد و منافع اكثريت را فداي خواسته‌هاي اقليتي خودكامه گرداند؟! صحبت از اين نيست كه اگر در گذشته با اين كشور همسايه جنگي درگرفته، همچنان و تا هميشه در حالت تهاجمي باقي بمانيم و در فكر انتقام باشيم و اصلاً هيچ عقل سليمي چيزي به جز صلح و دوستي را مخصوصاً درباره مرزهاي ديوار به ديوار كشور بزرگي مثل ايران نمي‌پسندد؛ اما مسئله اينجاست كه موضوع باز پس گيري حقوق حقه و قانوني ملتي كه در سايه آلام آن جنگ به خاك سياه نشسته‌اند چه مي‌شود؟! چه كسي است كه منكر آثار زيانبار و درازمدت حمله نظامي ارتش عراق به خاك ايران باشد و عواقب طولاني مدت آن بر عرصه‌هاي مختلف اجتماعي، سياسي و اقتصادي را ناديده بيانگارد؟! دولت امروز آلمان هنوز كه هنوز است در رابطه‌اش با كشورهاي آسيب‌ديده از ارتش هيتلري در زمان جنگ جهاني دوم به نوعي دلجويانه و گاهي با باج‌دهي آشكار برخورد مي‌كند، اما سران امروز عراقي نه تنها از سخاوتمندي بي حد و حصر مقامات ايراني بهره‌مند شده‌اند بلكه حتي حاضر نيستند در مورد غرامتي هم كه هر چند انگيزه‌اي قوي براي باز پس گيري آن وجود ندارد، مسئوليتي را متوجه خود كنند و حداقل در ظاهر خود را متعهد به آن بدانند.

   آيا در ميان روابط دوستانه امروز، اين برادران عزيز شدة عراقي نمي‌توانند گوشه چشمي به شهرهاي ويران شده از جنگ در خاك ايران بيندازند و بخشي از خاطرات تلخ آن سال‌هاي مردم ايران را بزدايند؟! آيا نمي‌شود حالا كه 20 سال از پايان جنگ گذشته، ابتدا قدمي در راه بهسازي شهرهاي هنوز نيمه ويران آبادان و خرمشهر برداشت و آنگاه عتبات عاليات و ساير شهرهاي مذهبي عراق را خرم و آبادان كرد؟! مردم اين دو شهر به كدامين گناه بايد هنوز از ساده‌ترين امكانات زندگي شهري و پيش پا افتاده‌ترين خدمات رفاهي محروم باشند و چراغي كه به خانه‌شان رواست، در مسجد افروخته ببينند؟! عوام مي‌گويند كه سياست «پدر و مادر» ندارد، اما بايد اين را هم اضافه كرد كه در مملكت ما سياست «حافظه» هم ندارد و فقط دم را غنيمت شمردن مهم است و فردا را به سود خود ورق زدن! فقط اي كاش حالا كه گذشته‌ها اينقدر بي‌ارزش‌اند و خاطراتش نيز بي‌اهميت، قدري كمتر از آن براي مقاصد خاص خود مايه بگذارند و اجازه دهند كه مردمان بازمانده از آن جنگ ويرانگر با درد خود بسوزند و بسازند و با تبليغات گاه و بيگاه‌شان، استخوان لاي زخم نشوند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   توزيع و فروش انواع سنّتي و صنعتي آنچه «مواد مخدر» ناميده مي‌شود با اسامي گاه عجيب و غريب و بعضاً غلط اندازش، در اين مملكت فقط نمايندگي رسمي ندارد و شركت پخش و مغازه‌هاي دونبش و تابلوهاي فلكسي، وگر نه هم واردكنندگان اسمي دارد و هم شبكه پخش مويرگي گسترده و فروشندگان فراوان و تبليغات عيان! امروز ديگر در هر جاي پايتخت كه باشي فرقي نمي‌كند، فقط كافي است در شعاع حداكثر يك كيلومتري خود چرخي بزني و دور و برت را به چشم خريدار بنگري، آنگاه است كه درمي‌يابي دسترسي به هر يك از اين مواد كذايي بسيار آسانتر از خريد نخ سيگاري است كه برايش «عامل مجاز فروش» تعيين كرده‌اند و «حداقل سنّ خريدار»!

   امروز ديگر فروش مواد مخدر و ايضاً استعمال آن مثل خيلي از كژي‌هاي اجتماعي، قبحش شكسته و همه‌جايي شده است و ديگر اينگونه نيست كه فقط مختص محله‌هاي بدنام جنوب‌شهر و گوشه‌هاي پرت و دورافتاده و نكبت‌بار حاشيه‌اش باشد. پاتوق مواد‌فروش‌ها ديگر تا پاتوق جوانان اتوكشيده و مد روز فاصله چنداني ندارد و هر كجا كه مجتمع تجاري و مركز خريد و تفريحگاهي جوان‌پسند وجود داشته باشد، آنها هم حاضرند و ديگر اين صيد است كه در پي صياد مي‌گردد و اين چرخه پرسود فروش، بازاريابي چنداني هم نمي‌خواهد و مشتري خودش را هميشه دارد و به فراخور امكانات روز حتي سرويس‌هايي مثل سفارش تلفني و تحويل در محل را نيز براي مشتريان ويژه‌اش به وجود آورده است؛ هر چند كه در اين بازار فروشندگانش رنگ و لعاب بوتيك‌داران جوان را نداشته باشند و بسته‌بندي‌‌ها محدود به همان تكه نايلوني باشد كه سفت و سخت به دور «جنس» پيچيده شده و ويترين و قفسه‌ها نيز جايي در زير زبان يا داخل سوراخ بيني و گوش كسبه دوره‌گردي باشد كه هنوز سرخي گونه‌هاي روستايي‌ آنها از پس پوست آفتاب سوخته‌شان پيداست و زبانشان نيز «تهراني» نيست؛ گاه خود را به شمايل كارگران فصلي ساختمان درمي‌آورند و جوياي كار مي‌نمايند و گاه از بيكاري دل از كارگري كنده و رو به سوداگري مي‌آورند!

   بچه‌هاي شمال‌شهر و آنها كه تا سال‌هاي پيش «پاستوريزه»شان مي‌خواندند و «بچه ننه»، امروز ديگر گوي سبقت را از همه ربوده‌اند و اگر تا پيش از اين مصرف‌كنندگان ترياك را گروه سنّي و قشر خاصي از اجتماع شامل مي‌شد و معتادين به هروئين را «عملي» مي‌گفتند، اما ديگر با پيدايش اعضاي جديدالورود خانوادة مخدرها كه ظاهر و اسامي شيك‌تري دارند و ماهيتي ناشناخته‌تر، مصرف آنها نيز جزء ملزومات مدرنيسم و به روز بودن شده و مصرف‌كنندگانش آدم‌هاي باكلاسي شده‌اند كه نه قيافه‌شان به آن عملي‌ها مي‌خورد و نه سنشان به منقلي‌ها! حالا ديگر همه به دنبال «فاز» هستند كه بگيرندش و به هوا روند و بي‌خيال غم دنيا و اصلاً هم مهم نيست كه اگر مثلاً اين فاز آنقدر بالايت ببرد كه ديگر راه برگشتت نباشد و همان بالا بماني و يا آنسان بر زمينت بكوبد كه تكه تكة سلول‌هاي فاسدت به تماشا درآيند!

   صنعتي شدن و رسوخ مدرنيسم به اين حوزة تا ديروز محدود و امروز گسترده شده، اين امتياز را هم براي گردانندگانش داشته كه به خودكفايي‌شان رسانده و در توليد به توانايي و فناوري بومي آن دست يافته‌اند و ديگر لازم نيست كه نگران انسداد مرزهاي شرقي كشور و ريسك بالاي واردات مواد سنّتي از طريق همسايه ديوار به ديوارمان باشند و در همين كوچه و خيابان‌هاي آشنا و گوشه‌هاي دنج و دور از نظرش مي‌شود كه بساط خط توليد هر يك از اقلام «فازده» را علم كرد و به مرحله توليد انبوهش رساند كه اين كار علاوه بر حسني كه در خودكفايي‌اش نهفته است، قيمت تمام شده كالاي افيوني را نيز كاهش مي‌دهد و آن را ارزانتر به دست خريدارش مي‌رساند و در پي آن است كه هم مصرفش براي همه اقشار مشتاق مهيا مي‌شود و هم دفعات استعمالش است كه به لطف ارزاني و فراواني، فزوني مي‌گيرد و چند باره مي‌شود و دوزش را هم محدود نمي‌كند!

   نكته جالبي كه در مبارزه گاه و بيگاه و معمولي و طرح‌دار با اين بلاي قرن وجود دارد و ديده مي‌شود، موسمي بودن و باري به هر جهت بودن اقدامات نيروهاي انتظامي است و بگير و ببندهايي كه بيشتر جنبه نمايشي يافته و زد و خوردهايي كه بي بو و خاصيت‌تر از آن شده است و در حاليكه مثلاً براي مصرف مشروبات الكلي و نيز توليد و فروش آن بنا به احكام اسلام قوانين سفت و سخت وضع كرده و برخورد شديد را در دستور كار دارند، اما براي اين مواد نوظهور هيچ دستور ديني اكيدي را ضميمه اقدامات قضايي ننموده و انگار چون در زمان صدر اسلام مثلاً «كراك» وجود نداشته پس نمي‌توان حكم مشروبات الكلي يا چيزي شبيه آن را برايش اجرا نمود و به انقيادش درآورد و همين است كه مشروبات الكلي با مضراتي به مراتب كمتر از اين مواد مجهول‌الهويه، هم خيلي سخت‌تر به دست مي‌آيند و هم قيمتشان با اين رقباي شيميايي اصلاً قابل مقايسه نيست و جزء خريدهاي طبقه اجتماعي خاصي قرار گرفته است كه دستشان بيشتر (؟!) به دهانشان مي‌رسد!

   از روزهايي كه با دستورات سختگيرانه و احكام انقلابي شيخ صادق خلخالي (نخستين حاكم شرع انقلاب) دسته دسته فروشندگان و معتادين مواد مخدر را روانة جوخه‌هاي مرگ مي‌كردند خيلي دور نشده‌ايم و نسلي هم كه روزهاي كوپني بودن ترياك و فروش آن در داروخانه‌ها را به چشم خود ديده‌اند، هنوز بسياري‌شان زنده‌اند و خاطراتشان نيز. از اين همه افراط و تفريط‌ها امروز كوچه‌هايي براي‌مان به جا مانده كه جوي‌هاي آب و پاي درختانش به گور دسته جمعي سرنگ‌هاي چند بار مصرف تبديل شده و بوستان‌هايش نيز فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي سازمان يافته‌اي است كه محل عرضه مستقيم انواع و اقسام مواد افيوني است و كمين‌گاه شكارچياني كه پي شكار بيشترند و سهمي افزون‌تر. هرچه آمار كشفيات دستگاه‌هاي ذيربط و سازمان‌هاي مربوط بالاتر مي‌رود، از آن سو شمار چهره‌هاي تكيده و خمارِ گوشه خيابان‌ها نيز فزوني مي‌گيرد و تو در اين ميان مي‌ماني كه چگونه ارتباطي بين اين آمارها و آن تصويرها كشف كني و دلت به چه راضي شود؟! آدم‌هايي كه همچون مستان سر از پا نشناس با چشمان بسته و حركاتي زيگزاگي و گاه پاندول‌وار در خيابان‌هاي شهر به اين سو و آن سو مي‌روند، جزء تصاوير ثابت و نماهاي هميشگي شهري شده است و بخشي از مواد بصري شهرونداني است كه ديگر خونسردانه از كنار چنين صحنه‌هايي مي‌گذرند و پذيرفته‌اند كه چنين است، مثل خيلي از چيزهاي ديگر!

   جايي كه چنگال فقر بر آن سايه مي‌اندازد و خاك نوميدي بر دامان آن پاشيده مي‌شود، نبايد منتظر مولودي غير از اين باشد و نشايد كه انتظاري بيش از اين داشته باشد. در هنگامه‌اي كه دود كردن بسته‌اي نشئه‌آور از تناول وعده‌اي غذاي ساده ارزانتر است و به دست آوردنش از هر چه زايل كننده آلام آسانتر است، گريزي از اين واقعيت تلخ نيست كه «اعتياد» خود زائيده كژي‌هاي ديگري است و «معتاد» نيز جزئي از اين چرخه معيوب. محدوديت‌هاي اجتماعي فراوان و محروميت‌هاي مضاعف جامعه‌اي جوان وقتي كه چون دملي چركين سر باز كند، پاك و ناپاك را در خود فرو مي‌بلعد و چيزي به اسم «گناه» را نمي‌شناسد. درخت آفت‌زدة امروز برآمده از بذري است كه به دست اهلش نيفتاد و باغباني نشد، هر چند كه هنوز كه هنوز است عادت به نبش قبر داريم و پس از سه دهه هنوز وقتي كه سخن از مواد مخدر به ميان مي‌آيد به سراغ دودمان از هم گسيخته پهلوي مي‌رويم و «اشرف» نسيان‌زده را به عنوان نمادي از مافياي آن در اذهان عمومي علم مي‌كنيم و آمار مشروب فروشي‌هاي آن روزگار را در كنار كتابفروشي‌هايش مي‌نشانيم و انگار نه انگار كه هر چند امروز بنا به اقتضاي روزگارمان ديگر مشروب فروشي نداريم، اما تعداد دلالان دوره‌گردش به مراتب بيش از كتابفروشان‌مان شده است و سوداگران مرگش نيز سهمي دارند افزونتر!

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   ظهور رضاخان در آيينه تاريخ ايران از روزهاي كودتاي ضد قجري‌اش تا زمانة زمزمه‌هاي «جمهوري رضاخاني» و كمي بعدتر با پا گرفتن «پادشاهي پهلوي» كه در اندك زماني وي را از قالب يك افسر قزاق بر مسند حكومت مطلقه اين سرزمين نشاند و شمايل سلطاني قدر قدرت را از وي در نظر همگان عيان ساخت، با يك دوره تاريخي مهم و سرنوشت‌ساز در مغرب زمين همراه بود و در زمانة باستانگرايي افراطي عوامل حكومت رضاخاني در ايران، در قلب اروپا نيز گروهي ديگر از آدم‌هاي توهم‌زدة بر سرير قدرت آرميده كه خود را از نوادگان همين نژادِ (به زعم خودشان برتر) آريايي مي‌دانستند و رگ و ريشه‌شان را در همين جا مي‌ديدند، جامة «نازي»هاي آلماني را بر تن كرده بودند و پشت سر «پيشوا» براي فتح جهان و سلطة نژاد برتر خود دست به كار شده بودند.

   هيتلر در آلمان تركتازي مي‌كرد و مياندار عرصة‌ قدرت آن زمان بود و در اين سو رضا شاه كه از يك طرف با پيشواي ژرمن‌ها همذات‌پنداري مي‌كرد و از ديگر سو در صدد تحكيم اركان حكومت خود بر پايه حمايت كشورهاي قدرتمند بيگانه‌اي به جز قدرت‌هاي سنتي انگليس و روسيه بود، بيش از پيش خود را به آلمان‌ها نزديك كرد و از آنجا كه بر پايه بينش سياسي و آينده‌نگري خاص خود، دولت نازي‌ها را قدرت بلامنازع آينده مي‌ديد، روابط گسترده و همه جانبه‌اي را با حاكميت اين كشور اروپايي پي ريخت كه تا آن زمان بي‌سابقه بود و در بازي سياسي خود، روس و انگليس هميشه در صحنه را پس از ساليان درازي به حاشيه راند.

   ماه عسل ايران و آلمان در عهد رضا شاه هر چند دستاوردهايي به خصوص در زمينه تكنولوژي و صنعت را براي اين برادرخوانده شرقي به همراه آورد اما چندان دوامي نيافت و پس از آنكه ارتش هيتلري در جبهه جنگ جهاني دوم و در پي پيشروي‌هاي چشمگير، در خاك روسيه زمينگير و جنگ مغلوبه شد، كشتي حكومت رضا شاه نيز بر ساحل اين درياي متلاطم به گل نشست و فاتحان جنگ دوم كه دشمن زخم خوردة هيتلر بودند در اقدامي تلافي‌جويانه اين متحد آريايي وي را نيز به زير كشيدند و ناچار به استعفايش نمودند و هر چند در حساب و كتاب‌هاي خاص خودشان رأي به سلطنت وليعهد و ادامه سلسله پهلوي دادند، اما براي رضا شاه نسخه‌اي جز تبعيد نداشتند و بخششي هم در كار نبود. اين ثمره همگرايي ايران و آلمان و روگرداني از روس و انگليس بود كه فرجام كار رضا پهلوي شد و البته عبرتي براي محمدرضايش كه تاج و تختش را مديون همين دول فاتح بود و حداقل در كوتاه مدت بايد از «چشم آبي»ها چشم مي‌پوشيد!

   آلمان در سراسر سال‌هاي پس از شهريور 1320 تا روزهاي منتهي به افول سلسله پهلوي و از بهمن 1357 تا سال‌هاي اخير همواره نقشي حاشيه‌اي و تا حدودي درجه دوم را در مقايسه با كشورهاي روسيه و انگليس و آمريكا و فرانسه در عرصه سياست خارجي حكومت ايران داشته و حضور پررنگ اين كشور بيشتر در عرصه‌هاي صنعتي و تجاري بوده كه مشخصة آلمان پس از جنگ است و خصيصه كشوري كه پس از تجربه دوران هيتلر قدم در راه جديدي نهاد و از پس خاكستر جنگ جهاني دوم، پايه‌هاي مستحكم كشوري را بنا نهاد كه يكي از قدرت‌هاي بلامنازع عرصه اقتصاد و جهان صنعتي سال‌هاي پس از آن شد و به ويژه در رابطه‌اش با ايران هميشه جزء شركاي تجاري رده اول باقي ماند و نقش پررنگي در عرصه مناسبات اقتصادي و صنعتي ايران بازي كرد. به عنوان نمونه ساخت صنايع عظيمي همچون ذوب‌آهن اصفهان و قرارداد راه‌اندازي نخستين نيروگاه اتمي ايران در بوشهر در زمان پهلوي دوم كه با وقوع انقلاب ملغي شد و روابط گسترده تجاري به ويژه در سال‌هاي دهه 1370 با حكومت جمهوري اسلامي، ردّ پاي قابل توجه آلمان در پهنه روابط خارجي ايران در نيم قرن اخير است و البته فروش مواد شيميايي و تسليحات ميكروبي توسط كارخانه‌هاي اين كشور به رژيم عراق در جريان جنگ هشت ساله‌اش بر عليه ايران، از نقاط تاريك سياست اين قدرت اروپايي در قبال اين كشور همنژاد محسوب مي‌گردد.

   با گذر سي سال از روابط خصمانه ايران و آمريكا و در روزهايي كه روي كار آمدن «باراك اوباما» گويي بهانه مناسبي را در اختيار دو طرفِ دلخسته از اين بازي سياسي قرار داده است و شعار «تغيير» رئيس جمهورِ يانكي‌ها دستاويزي شده براي برقراري مجدد رابطه ميان سران كماكان انقلابي(؟!) ايران و رهبران ليبرال آمريكايي، نياز به يك واسطه و پيك قدرتمند براي رد و بدل كردن پيام‌هاي خاص و پالس‌هاي معني‌دار ميان دو طرف باعث شده كه قدرت سياسي حاشيه‌نشين ولي تأثيرگذار آلمان كه در فضاي داخلي ايران حساسيت چنداني روي آن وجود ندارد، پا در مياني كند و عاقد اين وصلت دوباره شود و ساقدوش هر دو طرف گردد!

   سفر اخير «گرهارد شرودر» صدراعظم پيشين آلمان به ايران كه بسيار سعي شد تا از اهميت آن كاسته و به يك سفر غيررسمي و غيرسياسي براي افتتاح موزه يك پزشك شهير ايراني(؟!) تقليل داده شود، اما آنقدر مهم و تأثيرگذار بود كه از مدت‌ها پيش از انجام آن در صدر اخبار رسانه‌هاي داخلي و خارجي قرار بگيرد و به هنگام حضور وي در ايران پاي خيلي شخصيت‌هاي مهم سياسي را به محفل ديدار با وي باز كند و از سران حاضر در عرصه قدرت نظام گرفته تا كنار نشسته‌هاي آماده به خدمت را شامل شود. تا آنجا كه وزير امور خارجه آمريكا تلويحاً به نقش ميانجي شرودر اذعان كرد و ديدار معني‌دار وي با سيّد محمد خاتمي كه شايد غربي‌ها اميد به پيروزي وي در انتخابات آتي رياست جمهوري دارند و اشاره طرف ايراني به اهميت مذاكره و تأكيد بر اينكه «گفتگو» بيش از «جنگ» شجاعت مي‌خواهد، خود نشان روشني از نقش پررنگ آلمان در اين آشتي‌كنان سياسي دارد.

   «چشم آبي»ها هر چند براي كوتاه مدت، اما اين بار در مأموريتي مهم دوباره به صف اول عرصه سياست خارجي ايران بازگشته‌اند تا زيركانه در اين كارزار نقش‌آفريني كنند و البته در نهايت نيز سهم اين خوش خدمتي و ناز شست اين حركت تاريخي‌شان را بستانند و امتيازهاي لازم را براي آينده‌اي كه قابل پيش بيني نيست در كيسه خود اندوخته نمايند. آينده‌اي كه شايد با ورود رسمي آمريكا به صحنه رابطه سياسي با ايران، حداقل بخش قابل توجهي از اين بازار بزرگ را در عرصه اقتصاد از كف ژرمن‌ها بربايد و قدري از سهم تجارتشان با اين كشور مهم خاورميانه را بكاهد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   اسفند هر چند كه در تقسيم بندي ماه‌هاي سال، بند آخر فصل زمستان است و يكي از سه ماه سردترين فصل سال شناخته مي‌شود، اما همين كه از راه مي‌رسد نفس‌هاي پرشتاب تقويم را به شماره مي‌اندازد و زمين را در ماراتنِ يكساله‌اش بر مدار خورشيد سرعتي دو چندان مي‌بخشد و به خط پايان نزديكش مي‌كند تا ادامه راه را به عمونوروز بسپرد و به دم مسيحايي بهار دلخوش باشد. اسفند طليعه بهار است و اصلاً فصل بهار را بايد صاحب چهار ماه دانست كه اولينش از همين اسفند شروع مي‌شود و در واقع مقدمه‌اي است بر فرورديني كه شاه‌نشين شده است و ارديبهشتي كه فخر زمين است.

   لذت روزهاي اسفند همزاد ما آدم‌هاي اين سرزمين است و طعم خاطراتش از كودكي تا لحظه مرگ رهايمان نمي‌كند و جزء ترديدناپذير نوستالژي‌هاي همه‌گيرمان مي‌شود كه قشنگ‌ترين لحظاتش را در سال‌هاي كودكي و دوران مدرسه برايمان به يادگار مي‌گذارد (هر چند دل نگرانِ لباس نوي عيدش باشيم و دلخور از مشق‌هاي كشدارش!) و حسرت‌بارترين تكرارهايش در سال‌هاي خاكستري آخر راه و روزگار پيرانه‌سري است (گيرم كه نشسته در كاخ آرزوها و رسيده بر ساحل آمال!). آفتاب اسفند انگار جور ديگري مي‌تابد و روح ديگري در خود دارد و همين كه از راه مي‌رسد اين زمستان است كه بايد غزل خداحافظي‌اش را بخواند و بار و بنديلش را جمع كند و براي بهاري كه در راه است فرش قرمز بگستراند و به احترام او كلاه از سر بردارد.

   فرش‌هاي رنگارنگي كه آذين‌بخش در و ديوار و پشت‌بام‌هاي شهر مي‌شود و پرده‌هايي كه از دل پنجره‌هاي غبار گرفتة پاييز و زمستان فرو مي‌افتد و تكاپوي عجيبي كه براي اتمام هر چه كار نيمه تمام است در ميان آدم‌ها نضج مي‌گيرد و به شكل عجيبي خودنمايي مي‌كند، ذات اين ماه افسونگر است و زيبايي روزهاي دلپذيرش. همه چيز و همه كس سرعتي غريب مي‌يابد و در مسابقه‌اي كه انگار همگاني و همه‌ جايي است، هر چيز و هر كس خود را براي رسيدن به خط پايان مهيا مي‌كند و موعود، همان لحظه وصف‌ناپذيرِ پايان اين ماه و هنگامه نواخته شدن ترنم دل‌انگيز مراسم تحويل سال است و توپي كه شليك مي‌شود و ماهي‌هايي كه به رقص در مي‌آيند.

   غم دنيا را هم اگر در دل داشته باشي و دلت تنگ‌تر از هر وقت ديگري باشد، همين كه اسم اسفند مي‌آيد جان مي‌گيري و به ذات خود كه همانا طبيعت است برمي‌گردي و در رستاخيز عالمگيرِ آن نو به نو زاده مي‌شوي و سرخوشانه دل در گرو روزهايي مي‌نهي كه پايانش آغازي ديگر است و هجرانش وصلي نكوتر را پيشكشت مي‌كند. اسفند هر چه هست و هر چه در خود دارد، وامدار فطرت بشري است و درون طبيعت‌گراي آدمي كه هر چند حلقه‌هاي اتصال مادي خود را با طبيعت پيرامونش روز به روز و بيش از پيش مي‌گسلد، اما در دل هر آنچه كه دارد باز از همين طبيعت است و چرخة زوال ناپذيرش. اسفند دعوت به خويشتن آدمي و نداي بيداري است از دل تاريكي‌هاي درون؛ اسفند فراخواني است به سپيدي و ديباچه‌اي است براي سرودن فصلي نو از زندگي. اسفند، ماهِ ماندگار؛ اسفند، شوق بندگي!

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   اين ديگر يك مسئله روشن و اثبات شده است كه در تاريخ اين مملكت از بدو كشف نفت تا كنون هر گاه قيمت اين فرآورده حياتي و سيل دلارهاي واريزي به حساب دولت از محل فروش آن بالا رفته است، ريخت و پاش‌هاي بي‌حساب و كتاب و مخارج بي‌ضابطه و هزينه‌هاي غيرمستند نيز در ميان دولتي‌ها و صاحبان امور نشو و نما نموده و عكس آن نيز صادق است كه با كاهش قيمت و نزول درآمدهاي نفتي، انضباط مالي و رياضت اقتصادي سرلوحه كار بدنه اجرايي كشور قرار گرفته است و مديرانِ پشت ميز نشين كمربندها را كمي محكم‌تر بسته‌اند. قضية گم شدن (!؟) يك ميليارد دلار از درآمدهاي ارزي كشور كه در گزارش تفريغ بودجه سال 1385 ديوان محاسبات به آن اشاره شده از جمله مواردي است كه مصداق بارز همين بي‌انضباطي مالي در دوران اوج‌گيري قيمت نفت است كه با گذر اين خبر از فضاي صرفاً رسانه‌اي و ورود آن به صحن علني مجلس و موضع‌گيري رسمي رئيس مجلس در برابر آن، حكايت از اين دارد كه: «تا نباشد چيزكي، مردم نگويند چيزها!»

   از بزرگي رقم گم شده در بودجه كه براي خيلي از عوام‌الناس در ذهن نمي‌گنجد و در جيب جا نمي‌شود، مي‌گذريم كه اصلاً تراز خيلي‌ها را به هم مي‌ريزد. اما از چيزي كه نمي‌شود گذشت اين است كه رقمي چنين قابل توجه و چشمگير در دولتي ناپديد شده است كه داعية مكتبي بودن، ساده زيستي، عدالت محوري، رفع تبعيض، اصولگرايي،… و چه و چه‌ها دارد و رئيس جمهورش چنان در عوالم آرماني و رؤياگونه خود غرقه است كه گاهي اوقات در نظر اغيار «مهاتما گاندي» را مي‌ماند و پاره‌اي وقت‌ها تنه به سوسياليستِ هنوز دو‌آتشة آمريكاي جنوبي «فيدل كاسترو» مي‌زند!

   آنچه تا كنون از سرنوشت اين دلارهاي ميلياردي از سوي مسئولين ذيربط به تناوب ابراز شده، بيانگر برداشت مستقيم اين مبلغ از درآمدهاي صادراتي وزارت نفت است (و علي‌القاعده بايد يكراست به حساب خزانه مي‌رفته و نرفته!) كه جهت هزينه‌هاي دولت در سفرهاي استاني و برنامه‌هاي حواشي آن صرف شده است و به اعتراف وزير نفت، دستور مستقيم رئيس جمهور را همراه خود داشته است. البته اين صحبت‌ها و سرنخ‌ها شايد در نهايت انگِ بزرگ «اختلاس» را از سر قوه مجريه و رئيس آن بردارد و كار را به عدم شفافيت حساب‌ها (مانند آنچه در دوره مسئوليت رئيس جمهور فعلي در شهرداري تهران رخ داد!) بكشاند و سيستم حسابداري را به عنوان مقصر جلوه دهد، اما بدون شك نمي‌تواند هيچ دليل توجيه كننده‌اي را در برابر علامت سؤال‌هاي بيشمار ذهن مردماني اقامه كند كه معيشت روزانه، دغدغه اصلي‌شان است و ثروت نفت نيز حق طبيعي و قانوني‌شان.

   آيا سفرهاي استاني رئيس دولت بايد به يمن بذل و بخشش‌هاي اينچنيني، مردم درمانده و محروم شهرها و روستاهاي دورافتاده اين كشور را به صف مستقبلين بكشاند و گشاده دستي ميهمان بايد از جيب عامه مردم خرج شود؟! و اگر اين شيوه اجرايي «بردن پول نفت بر سر سفره مردم» مي‌باشد، پس چگونه است كه پس از گذر بيش از سه سال و نيم از عمر دولت نهم و شمار سفرهاي استاني كه تقريباً دو بار سهم هر استان شده، هنوز كه هنوز است هيچ تغيير مشهودي را در آئينه جامعه برنمي‌تابد و هيچ نكته روشني را از اين سيستم جديد توزيع درآمد به رخ نمي‌كشاند؟! اگر در گذشته‌اي نه چندان دور استاني مثل خوزستان به يمن وجود منابع عظيم نفت و گاز و صنايع جانبي و تبديلي آن، حكم استان پررونقي را داشت كه علاوه بر برخورداري و رفاه مادي مردمان خود، سيل مهاجران و كارگران ديگر نقاط كشور را نيز به سوي خود جلب مي‌كرد، امروز اوضاع همان خطه نيز به گونه‌اي شده كه در آمارهاي مربوط به نرخ بيكاري و فقر و مفسده‌هاي اجتماعي پيامد آن در رده‌هاي بالايي جدول جا خوش كرده است و اين پول نفت ديگر حتي به دست آدم‌هاي همان نزديكي‌ها هم نمي‌رسد، چه رسد به آنها كه دستشان دورتر است!

   حكايت اين يك ميليارد دلار هر چند كه «پول نفت» است، اما آنچه كه عيان است «بر سر سفره مردم» نيست و براي مردم هم نيست. اين ميلياردهاي لعنتي و خيلي‌هاي ديگرش كه عامه مردم از آن بي‌خبرند و در ارقام بودجه جايي ندارند و سر از حساب‌هاي محرمانه و سندهاي سرّي درمي‌آورند، هزينه‌هاي تبليغات ايدئولوژيك اقليت حاكم و مانورهاي نمايشي دست و دلبازانة جماعتي است كه «عوام فريبي» اصل نانوشته سياست‌هايشان است و «مردمي بودن» نقابي است كه در پس آن رذيلانه و مزبوحانه از گردة همين مردمي كه سنگشان را به سينه مي‌زنند سواري مي‌گيرند و از پسِ سر، برشان خنجر مي‌نشانند. اين گم شدة يك ميليارد دلاري حديث يك حرف از هزاران است و مشت است نمونه خروار و در اين مملكتِ آكنده از نعمت و پربركت از اين رقم‌ها فراوان است كه هر ساله به يغما مي‌رود و چوب حراج مي‌خورد. اي كاش قيمت نفت به همان ده دلاري كه رئيس جمهور در يك بلوف سياسي وعده اداره كشور با آن را داده بود برسد تا هم بهانه پر كردن سفره‌هاي خالي مردم را نداشته باشند و هم شايد در اين «اداره كردن» خللي افتد و فرجي حاصل شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   ابوالحسن بني‌صدر توانست عنوان نخستين رئيس جمهور ايران را نصيب خود كند و نامش از صندوق آراي مردمي با اكثريت قابل توجهي بيرون بيايد و در بحبوحه انقلاب بر اين مسند تكيه زند. وي در انتخاباتي به پيروزي رسيد كه خيلي‌هاي ديگر حتي با سوابق مبارزاتي بيشتر از او به عنوان رقيب در كنارش بودند، اما اين تائيد آيت‌الله خميني بود كه رأي مردمِ گوش به فرمانش را به سوي نام بني‌صدر سوق داد و اينگونه شد كه يكي از مهمانان نوفل لوشاتو سهمش را از ميزبان گرفت!

   رياست جمهوري بني‌صدر ديري نپاييد و آنجا كه با حلقة اطرافيان نزديك آيت‌الله درافتاد و راه ديگري رفت كه آنان را خوش نيامد، در برابر جبهة تماميت‌خواهِ آن دوران تسليم شد و قافيه را باخت و ميدان را خالي كرد. تكليف رئيس جمهور بعدي مشخص بود؛ محمدعلي رجايي كه در كابينة اولين رئيس جمهور سرسختانه و با كش و قوس‌هاي فراوان حكم نخست‌وزيري گرفته و در واقع دشمن شماره يك نفر اول قوه مجريه شده يود، پس از بركناري وي در انتخاباتي زود هنگام مورد اقبال قرار گرفت و در زماني كه روحانيت هنوز براي ورود به پست‌هاي كليدي اذن دخول نيافته بود از نخست‌وزيري به رياست جمهوري رسيد. اما عمر دولت رجايي نيز كوتاه بود و اين بار آنهايي كه از دايره رسمي قدرت به خارج رانده شده بودند خشمگينانه پا به ميدان نهادند و دومين رئيس جمهور و همراهان كابينه‌اش را در يك بمب‌گذاري براي هميشه از صحنه محو كردند تا هم در برابر جناح حاكم عرض اندامي كرده باشند و هم حسابشان بابت آن حذف سياسيِ نخستين تسويه شده باشد.

   طلسم رياست جمهوري بالاخره با سومين نفر شكسته شد و آنجا كه طيف روحانيت شرايط خاص را احساس كرد پا به ميدان گذاشت و اين بار نيز سيد علي خامنه‌اي به واسطه نزديكي‌اش به رهبر و تائيد ضمني وي از جانب ايشان، رأي مردم را به دست آورد و در روزهاي جنگ سكان اجرايي كشور را در دست گرفت. هر چند در آن زمان با وجود پستي به نام نخست وزير، مقام رياست جمهوري در بسياري موارد جنبه تشريفاتي داشت اما به هر حال اين مقام در روند تثبيت شده‌اي دو دورة متوالي در اختيار ايشان ماند تا در كنار اكبر هاشمي رفسنجاني كه رياست مجلس را بر عهده داشت به عنوان چهره‌هاي شناخته شده عرصه قدرت محسوب شوند و زمام بسياري امور مهم را در دست بگيرند.

   با نزديك شدن به روزهاي پاياني جنگ خيلي چيزها هم تغيير يافت و يا تغيير داده شد. دو دورة قانوني رياست جمهوري خامنه‌اي به سر آمده بود و هاشمي رفسنجاني براي نخستين بار وارد عرصه انتخابات رئيس قوه مجريه شد و به لطف سوابق قبلي و باز هم به تائيد رهبرِ آن زمان، مورد اقبال عمومي بود و در حالي كه طبق قانون اساسيِ تغيير يافته، ديگر حضور گاه دردسرسازِ نخست وزير را در كابينه خود نمي‌ديد به عنوان انتخاب اول آراء عمومي دست ياقت. در اين شرايط يك جابجايي حساب شده و يك Shift معني‌دار رأس هرم قدرت را در موازنه قرار داد؛ آيت‌الله خميني از دنيا رفت، رئيس جمهور اسبق به مقام رهبري رسيد و رئيس مجلسي كه در انتخابات رياست جمهوري به پيروزي رسيده بود بر جاي وي نشست. هاشمي رفسنجاني نيز به مانند سلف خود دو دوره در اين جايگاه باقي ماند، اما پايان دوره دوم رياست جمهوري وي در واقع پايان دورة سنتي چينش مهره‌هاي سياسي ارشد نظام نيز بود.

   در شرايطي كه التهاب روزهاي اوليه انقلاب، محدوديت‌هاي سال‌هاي جنگ و شرايط خاص دوران سازندگي به سر آمده بود، جامعة آن روز ايران خود را نيازمند گفتمان جديدي از سوي طبقه حاكم مي‌ديد و ديگر نمي‌شد كه به همان سياق سابق و به شكلي از پيش تعيين شده كسي را در مسند رياست جمهوري گماشت. هفتمين دوره انتخابات اين نهاد رنگي ديگر گونه گرفت و انتخابي وراي ديدگاه حاكم بر صحنه سياسي، از سوي مردم رقم زده شد كه سر آغاز فصل جديدي در حيات سياسي نظام جمهوري اسلامي بود. سيد محمد خاتمي به عرصه قدرت رسيد و با شعار جامعه مدني و تساهل و تسامح، نقدي جدي را از درون حاكميت شروع كرد كه تسري آن به ساير نهادهاي اجتماعي و مردمي بازخوردهاي گوناگوني يافت و هر چند در طول دو دوره رياستش كم و بيش و با كيفيات مختلف ادامه يافت، اما به دليل تعارض با سياست‌هاي كلان نهادهاي تأثيرگذارِ ديگر، ره به جايي نبرد و در نطفه خفه شد و آرمان مردمي‌اش به خاموشي گراييد.

   اينگونه بود كه در انتخابات دوره نهم گفتمانِ مقابل اين جريان در قبال انزواي اكثريت خاموشِ جامعة ايران پيروز ميدان شد و طرح شعارهاي عدالت محوري و رفع تبعيض، محمود احمدي‌نژاد را روانه ميدان كرد و در نهايت نيز او را بر مسند نشاند. اما عدم واقع بيني لازم و شعارزدگيِ صرف، سياست‌هاي طيف پيروز اين دوره را نيز در عمل به جايي نرساند و نتوانست كه حداقل در تحقق اهداف اقتصادي وعده داده شده حتي در كمترين مقياس خود پيشرفتي حاصل كند و تأثير قابل توجهي در روند زندگي روزمرة آحاد جامعه بر جاي گذارد و بماند كه در اين ميان با پيگيري سياست‌هاي افراطي در صحنه خارجي نيز عرصه را بيش از پيش بر خود تنگ كرد و حتي صداي خيلي از همراهان سابق را نيز درآورد.

   نظام جمهوري اسلامي كه تا پايان عمر دولت دوم سازندگي در سال 1376 طي روندي تدريجي به تثبيت سياسي و اقتدار داخلي قابل توجهي رسيده و عرصة انتخابات رياست جمهوري در آن عملاً به صحنة اجراي دستوريِ سياست‌هاي از پيش تعيين شدة گروه اقليت حاكم توسط افراد مورد وثوق خود تبديل شده بود، اينك در آستانة دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري و با پشت سر گذاشتن دو تجربه شكست خورده «اصلاحات» و «اصولگرايي» در سال‌هاي اخير، در شرايطي به سر مي‌برد كه از آن مي‌توان به عنوان «انسداد سياسي» نام برد و به شكل يك «بحران حاكميتي» به آن نگريست. همين است كه وقتي به آرايش عجيب نيروهاي سياسي براي صعود به رأس قوه مجريه نگاه مي‌كني، حالتي تهاجمي و متخاصمانه در ميان همه طيف‌ها برقرار و مشهود است كه حتي پا را از رويارويي‌هاي معمول جناحي فراتر گذاشته و به صف‌بندي‌هاي جديد در داخل هر يك از جبهه‌هاي سابقاً متحد منجر گشته است.

   اينكه از هر يك از جناح‌هاي صاحب نفوذ، چندين و چند نفر با ديدگاه‌ها و شعارهاي گاه متضاد پا به ميدان نهاده‌اند و علناً در برابر هم موضع‌گيري مي‌كنند، خود نشان از تشتت انكارناپذيري است كه در ميان گروه‌هاي حاكميت رخ داده و بيش از پيش سر برداشته است. در شرايطي كه هر يك از اين افراد مستقيماً ديگران را به ناتواني در اداره كشور و شكست در اجراي سياست‌هاي خود متهم مي‌كنند و گروه متبوع خويش را منجي مردم و نظام سياسي در شرايط حاضر مي‌بينند، انتخابات دهم رياست جمهوري را مي‌توان شكل جديدي از تقسيم قدرت در سيستم جمهوري اسلامي دانست كه با فاصله گرفتن از فرم سنتي سال‌هاي نخست آن و تجربة سال‌هاي پس از خرداد 1376، پا در عرصه جديدي گذاشته كه شايد براي برون رفت از وضعيت حاضر، تركيب جديدي را در حلقه نزديكان قدرت رقم بزند و در دو شقّ قابل احتمالِ آن يا دايرة خودي‌ها را تنگ‌تر از قبل كرده و گروهي از ياران قديم را به حلقه غيرخودي‌ها مي‌راند و يا با گسستي ناخواسته پايه‌هاي شكل گيري سيستم سياسي جديدي را پي مي‌ريزد كه بر مبناي آن براي طيف بيشتري شرايط ورود به قوه مجريه فراهم گردد كه در هر دو صورت اين قضيه، مي‌توان تصور فضايي بسيار متفاوت را براي روزهاي پس از خرداد 1388 در نظر آورد كه به مثابه فصل جديدي از حيات نظام جمهوري اسلامي خواهد بود، حياتي كه از ديد خيلي‌ها به مخاطره افتاده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   در محله كودكي من، بچه‌اي نبود كه فراغت روزانه‌اش را به دنبال توپ پلاستيكي توي كوچه ندود و اصلاً اين عادت شايع همة بچه‌هاي آن روزگار بود و اين «بچه» كه مي‌گويم از سنين 9-8 سالگي تا روزهاي منتهي به 18-17 سالگي را شامل مي‌شد و تازه بزرگترهايشان هم اگر خيلي دست به جيب بودند فقط نوع توپ‌شان عوض مي‌شد و خودمختاريِ مقتضي سنشان، زمين بازي‌شان را از ميان كوچه‌ها به خيابان اصلي و زمين‌هاي خاكي مي‌كشاند و بگذريم كه خيلي وقت‌ها هم اسير هجوم سرنشينان ماشين‌هاي استيشن سبز رنگ «كميته»ها مي‌شدند و بابت اين كار غيرانقلابي‌شان در آن روزهايي كه آدم‌ها و به خصوص جوان‌هاي اين مملكت حكم سپر انساني جنگ را داشتند، پا به فرار مي‌گذاشتند و اين صحنه را بارها ديده بودم و هميشه متعجب!

   حتي در زمستان‌هاي برفگير آن سال‌ها، همين كه بچه‌هاي شيفت بعدازظهر از مدرسه برمي‌گشتند و برنامه كودك ساعت 17 با آن تيتراژ خاطره انگيزش را مي‌ديدند، دوباره كوچه با صداي توپ پلاستيكي كه از در يكي از همان خانه‌هاي محقر پا به بيرون گذاشته بود پر از همهمة بچه‌هايي مي‌شد كه مشتاقانه منتظر چنين لحظه‌اي بودند و شادي كودكانه‌اش! باشد كه در اين بين چقدر هم بايد مواظب بود تا تنها توپ آن جمع از بالاي ديوارهاي كوتاهِ آن روزها كه هنوز با نرده‌هاي آهني بيگانه بود به حياط خانه‌اي سرك نكشد و گاه زندانيِ همسايه كج خلقِ كوچه نشود؛ چرا كه اين ورود غيرقانوني گاهي اوقات با دريدن شكم توپ به وسيله كارد آشپزخانه كدبانوي منزل مورد هجوم قرار مي‌گرفت و با پرت شدن لاشة بي‌جانش به بيرون، به فرجامي تلخ مي‌رسيد.

   فوتبال اينگونه با من آميخت و تنها تفريح و سرگرمي آن روزها شد. اولين جام جهاني كه البته فقط حواشي‌اش را به خاطر دارم جام جهاني 1986 مكزيك است كه همه جا صحبت از مارادونا بود و هنرنمايي‌اش. هنوز سني نداشتم كه بخواهم پيگير مسابقاتش باشم و يا مشتري عكس‌هاي فريبنده‌اش روي كاغذهاي گلاسه مجله دنياي ورزش شوم، اما از گوشه و كنار و از بزرگترهاي همان كوچه مدام از اين اعجوبه آرژانتيني مي‌شنيدم و جامي كه يك تنه به كف آورده بود و همين خط و ربطم شد در سال‌هاي بعد و آنجا كه مارادونا پس از قهرماني با آبي پوشان ناپولي پا به جام جهاني ايتاليا گذاشت تا در سال 1990 هم از اقتدار 86اش دفاع كند، ديگر اسيرش شدم و شماره‌هاي آن روزهاي دنياي ورزش را به هر بدبختي كه بود گير آورده و آرشيو كردم كه بماند؛ هر چند در آخر آن جام فقط اشك‌هاي مارادونا را ديدم و چهره بهت زده‌اش را!

   فوتبالِ داخلي خودمان اما هم هميشگي‌تر بود و هم اينجايي‌تر و در دسترس بود و ملموس. سال 1365 را خيلي خوب به ياد مي‌آورم كه با قهرماني پرسپوليس آن كوچه محقر با آن خانه‌هاي فكسني‌اش چنان آذين بندي شده بود و شيريني و شربت در آن پخش مي‌كردند كه گويي جشني ملي است و كار، كار بچه‌هاي يكسر قرمز همان كوچه بود كه رنگ دلشان به تن من هم خورد و در محله‌اي كه «آبي» معني نداشت، من هم با قافله قرمزها يكي شدم و با شادي قهرماني‌هاي فراوانش در دهه 1360 درآميختم. آن روزها هنوز با اتيكت «جنگزده» زندگي مي‌كرديم و جعبة جادوي خانه‌مان يك مكعب 14 اينچ قرمز رنگ با نشان توشيبا بود كه تازه اگر تصوير سياه و سفيدش صاف بود، مي‌شد به لطف متفاوت بودن رنگ شورت تيم‌ها و يا حاشيه سفيد رنگ پيراهن‌هايشان كسي را از ديگري تشخيص داد و 22تا آدم سرگردان در آن زمين گل و گشاد را گم نكرد.

   جذابيت قرمزها از همان روزها برايم ماند و با آن بزرگ شدم و در اين بزرگ شدن نسل به نسل ستاره‌هايش را رصد كردم و شادي آنها شادي من بود و غمشان نيز از ياد نرفتني. از نسل عربشاهي و پنجعلي و درخشان و فنوني‌زاده تا دوره محرمي و پيوس و كرماني و عاشوري و بعدترها با عابدزاده و منافي و شاهرودي و رهبري‌فر و همين طور تا روزگار مهدوي‌كيا و ميناوند و دايي و باقري تا سال‌هايي كه ديگر بي‌ ستاره بود و امسالي كه ستاره باران شده، همه را به ياد دارم و دورادور سير اوج و فرودشان را به تماشا نشسته‌ام و ورود و خروجشان را روي چوب خطِ دلم ثبت كرده‌ام. اما همواره آنچه كه حتي بيش از قهرماني‌شان در نظرم بزرگ بوده و هست، همان ديدار سنتي است با رقيب ديرينة آبي‌پوش و همان استاديوم گيرم يكصد هزار نفري آزادي كه در آن روز بزرگ، بزرگي‌اش را فراموش مي‌كند و از زور جمعيت گم مي‌شود و همه چيز را در خود فرو مي‌بلعد.

   هر چند كه فرصت تماشاي از نزديك اين رويارويي خاطره‌انگيز فقط يك بار نصيبم شده و بقيه دفعات را از پشت شيشه تلويزيون ديده‌ام، اما هنوز كه هنوز است و با اينكه نه ديگر خواننده و آرشيويست روزنامه‌ها و مجلات ورزشي‌ام و نه جدول ليگ را از حفظ دارم، باز وقتي در آستانه يكي ديگر از اين ديدارهاي هميشه دوست داشتني قرار مي‌گيرم دلم جور ديگري براي اين رنگ و آدم‌هايش مي‌تپد و تقابلشان با آبي‌ها رنگ ديگري را به چشمم مي‌پاشد. موها و ريش‌هايم هم حالا تك و توك دارد به سپيدي مي‌زند و ديگر موقع تماشاي مسابقات قرمزپوشان و پس از گل زدن آنها، نا ندارم كه مثل گذشته هوار بكشم و بي‌خيال چهارديواري تنگِ خانه، ديگران را نيز از اين فتح باخبر سازم؛ اما هنوز اين بازي بزرگ و به قول امروزي‌ها اين «دربي» بدجوري گوشه دلم را چسبيده و ول كُن نيست.

   جمعه‌اي كه مي‌آيد باز هم يكي از آن روزهاست و شصت و ششمين‌شان است. ساعت بازي را نمي‌دانم و نمي‌توانم پيش‌بيني كنم كه آيا با ساعت شيفت كاري‌ام تداخل دارد يا نه، اما هر كجا كه باشم (جلوي تلويزيون / توي پياده‌روي بلوار فردوس / سوار بر خطي‌هاي صادقيه – تجريش / در گذر از بازار سنتي كنار امامزاده صالح / كنج دنج اتاقي از شركت به پرداخت ملت!)، دلم پيش همان قرمزهاي دوست داشتني‌ام است و به ياد همان پيراهن پرسپوليسي كه بالاخره بر قيمت 250 توماني‌اش غلبه كردم و تن‌پوش روزهاي كودكي‌ام شد، فرياد مي‌زنم: «قرمزته!».

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387 توسط اسماعيل پلويی  | 

   در آن جاهايي كه آدم‌ها سرشان به تنشان مي‌ارزد و كار و بارشان خط و ربطي دارد، رسم است كه براي هر كاري (هر چند در ظاهر كم اهميت!) آدمِ خودش را تربيت مي‌كنند و پرورشش مي‌دهند براي بر عهده گرفتن مسئوليتي كه بايد در آينده‌اي نزديك به دوشش نهاده شود. «تخصص» اصل اساسي و شرط اول واگذاري امور در ميان ملل مترقي است و اين ضرب‌المثل‌هاي ما كه «كار هر بز نيست خرمن كوفتن، …» و يا «هر كسي را بهر كاري ساختند!» براي به خصوص غربي‌ها معناي ملموس‌تري دارد و بيشتر مي‌شود آن را در عرصه زندگي‌شان به عينه ديد.

   شايد كمتر جايي مثل اين مملكت خودمان را بشود گير آورد كه مثلاً پزشكش، خواننده و ترانه‌سرا شود و مهندسش، فوتباليست و مجري تلويزيون و گزارشگر فوتبال؛ ورزشكارش هم عضو شوراي شهر شود و مجري خبر ورزشي‌اش نماينده مجلس گردد؛ و يا متخصص بيماري‌هاي اطفال را عمري به كار وزارت امور خارجه بگمارند و گزارشگر فوتبال را به رياست فدراسيوني برگزينند! اينجا روزنامه‌نگارها كارگردان مي‌شوند و كارگردان‌هايش وقتي كه ديگر نمي‌توانند فيلم بسازند رمان و مجموعه شعر منتشر مي‌كنند، شاعران و نويسندگانش در مجموعه‌هاي تلويزيوني بازيگري را تجربه مي‌كنند و بازيگرانش سراغ عرصه موسيقي مي‌روند و خواننده و نوازنده مي‌شوند و هستند بسيار افرادي كه حتي هنرِ با يك دست چند هندوانه برداشتن را بلدند و در كلي از اين امور صاحب عنوان‌اند و دستي بر آتش دارند!

   اما در ميان همه اين عوالم گاه متضاد، عالم سياست از همه بي در و پيكرتر و بي حساب و كتاب‌تر است و هركس به جاي ديگري راه نيافت، سر به اين سو كج مي‌كند و طي مدارج قدرت و شهرت و ثروت را در وادي سياست مي‌بيند و گزينه مناسب را در پوشيدن رداي سياست مي‌انگارد و در اين عرصه گام مي‌نهد. همين است كه وقتي به پيشينه و تخصص آدم‌هاي سياسي‌مان نظر مي‌افكنيم مي‌شود مردان و زناني از همه شاخه‌هاي علوم و هنر را در ميان آنها ديد كه مهندس و پزشك و شاعر و كارگردان و روزنامه‌نگار و خواننده و ورزشكار و… را شامل مي‌شود و البته بيشتر اينها در حد آماتورهاي سياسي باقي مي‌مانند و سال‌ها در رده‌هاي پايين هرم قدرت در جا مي‌زنند و تعداد انگشت شماري از آنها در برهه‌هاي مختلف و بنا به شرايط زمان و ويژگي‌هاي شخصي، راه به جايي مي‌برند و به اصطلاح «كسي» مي‌شوند.

   شايد در وهله اول به نظر برسد كه مثلاً دليل اصلي وقوع چنين حالتي به خاطر عدم وجود مراكز آكادميك در عرصه كشور است كه توان تربيت آدم‌هاي مناسب احراز مناصب سياسي را ندارند و دانش‌آموخته اين رشته‌ها را به اندازه كافي نداريم. اما اگر به تعداد دانشكده‌هايي كه در رشته‌هاي علوم سياسي و زيرشاخه‌ها و رشته‌هاي مرتبط جنبي‌اش مشغول به كارند و نيز تعداد پذيرفته شدگان و فارغ التحصيلان هر ساله‌شان نظري بيافكنيم، خواهيم ديد كه آمار خروجي آنها نه تنها تعداد كمي نيست بلكه به مراتب بيش از نياز واقعي سيستم حكومتي و اداري كشوري مثل ايران است و خيل بيكاراني كه مدارك تحصيلي‌شان در اين زمينه است خود گواهي است بر اين مدعا.

   ليكن نكته اصلي جاي ديگري است و موضوع اين است كه اصولاً در سيستم‌هاي ديپلماسي كارآمد (مانند آنچه در غرب در جريان است) اين مراكز آموزش عالي و دانشگاه‌ها نيستند كه به تنهايي آدم‌هاي مناسب اين كار را پرورش مي‌دهند و به عرصه مي‌فرستند؛ بلكه در كنار آموزش‌هاي آكادميك، اين سيستم حزبي فراگير و تشكيلات احزاب سياسي است كه با عضوگيري و آموزش نيروهاي سياسي هدف، در طي ساليان و در خلال فعاليت‌هاي حزبي از يك دانش آموخته صرف علوم سياسي، سياستمداري كاركشته را در عين جواني به وجود مي‌آورند كه خود به تنهايي مي‌تواند سكاندار بزرگترين حكومت‌ها شود و رهبر قدرتمندترين قطب‌هاي سياسي جهان.

   نگاهي به فهرست رؤساي جمهور آمريكا و يا نخست وزيران اروپايي اين موضوع را به خوبي تائيد مي‌كند كه هر يك از آنها و وزراء و مشاورانشان از سنين جواني و از زمان دانشجويي با عضويت در شاخه‌هاي مختلف احزاب اين كشورها، كار سياسي و تجربه عملي آن را پله به پله آموخته‌اند و اينگونه است كه حتماً لازم نيست كسي كه براي احراز پست رياست جمهوري كانديدا مي‌شود، پيش از اين كلي مقام و منصب كليدي داشته باشد و خيلي از مردم او را بشناسند و مي‌شود مثل «باراك اوباما» به واسطه همين احزاب و كاركرد سياسي افراد فعال در آن به يكباره و در اوج گمنامي در قامت يك رئيس جمهور ظاهر شد و مورد اقبال عمومي قرار گرفت.

   در كشور ما كه متأسفانه جاي خيلي از كاركردها و نهادهاي دنياي جديد در آن خالي است، «حزب» نيز نه تنها به معناي واقعي و به شكل حقيقي‌اش وجود ندارد بلكه براي گروه‌هاي سياسي سنتي حكم «تابو» را دارد و انگار كار حزبي چيزي مثل دلالي و معامله‌گري است و همين است كه به دليل فقدان نهادهاي سياسي تأثيرگذار خارج از دايره حكومت (مثل احزاب) سيستم تربيت نخبگان سياسي نيز در كشور ما عقيم مانده و عملاً كاربرد چنداني ندارد و به خصوص در دوره سي ساله اخير و با ورود روحانيون به عرصه قدرت و انحصار پست‌هاي كليدي توسط آنان، تربيت يافتگان مدارس علوم حوزوي حكم مردان سياسي را يافته‌اند و نيروهاي مذهبي و همراه آنان نيز در سمت‌هاي پيراموني‌شان مشغول به كارند.

   هرچند از باب اين غيرمتخصص بودن و ناشي‌گري‌هاي سياسي و آزمون و خطاهاي اين قشرِ ناآزموده، زيان‌هاي غير قابل جبراني در طول اين سال‌ها بر ما تحميل شده و در صورت تداوم وضع موجود در آينده نيز خواهد شد، اما بزرگترين خسارت چنين سيستمي در واقع عدم تربيت كادرهاي قابل اطمينان به عنوان پشتوانه و ستون‌هاي نظام سياسي است كه باعث مي‌شود پس از گذر سه دهه از عمر انقلاب اغلب مقام‌هاي كليدي در عرصه سياست هنوز در اختيار همان نسل اولي‌ها باشد و هيچ نيروي تأثيرگذار جديدي نيز همتاي آنها نگردد و در مقابلشان ظهور نكند كه نكته بارز آن همين پيش درآمدِ دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري است كه هر چند اسامي بسياري را به عنوان كانديداهاي احتمالي به ميان آورده، اما قابل اعتناترين افراد اين فهرست كه مي‌شود شانسي براي آنها متصور شد، كماكان همان مو سپيد كرده‌هاي سال‌هاي گذشته و به تعبيري بازنشستگان سياسي ادوار قبلي هستند كه هنوز كه هنوز است بايد به قول خودشان احساس وظيفه كنند و دينشان را به انقلاب ادا نمايند(!؟).

   مسلماً دوباره به صحنه آمدن افرادي كه دوره‌اي از وكالت و وزارت و صدارت را پشت سر گذاشته‌اند و به رسم معمول بايد بيشتر نقش مشاور و راهنما را داشته باشند، دليل اصلي‌اش همان فقدان نيروهاي زبده سياسي است كه توان مديريت كلان در يك سيستم سياسي ويژه مانند حكومت ايران را در آنها نمي‌توان ديد و به دليل عدم وجود پشتوانه احزاب گسترده، فقط و فقط پايگاه و شناخت توده مردم است كه توانايي و لياقت كسي را مشروعيت مي‌بخشد و نيروهاي هر چند متخصص‌تر ولي ناشناخته را عملاً به حاشيه مي‌راند.

   بديهي است تا زماني كه ساختار قدرت در ايران بر محور سران روحاني و جبهه عقيدتي همراه و همفكر آنها شكل گرفته و تغييري بنيادين در آن به وجود نيامده، باز هم بايد شاهد حضور همين چهره‌هاي تكراري و امتحان پس داده در عرصه قدرت باشيم و بعيد نيست كه مثلاً در انتخابات ادوار بعدي رياست جمهوري نيز باز هم نام‌هاي امروزي به صحنه بيايند و كانديدا شوند و كارنامه‌هاي چند ساله پيشين خود در پست‌هاي مختلف را دوباره به گردش بياندازند و چرخة چندين ساله ديگري را نيز بر آن بيافزايند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387 توسط اسماعيل پلويی  |